چرخهی تکراری قدرت؛ از شاه تا رهبر و شعارهای سوگیرانه
در میانهی جدال روایتهای «شاه» و «رهبر»، این یادداشت با نگاهی انتقادی به شباهتهای ساختاری دو حکومت، از چرخهی تکراری استبداد و ضرورت عبور از دوگانههای قدرت در ایران میگوید.
ساره پورخزری
کرماشان- در روزهایی که جهان نظارهگر رویارویی جمهوری اسلامی و دو قدرت بزرگ جهانی آمریکا و اسرائیل است و بسیاری در انتظار سقوط همیشگی این نظام هستند، در شهرهای ایران جریانهایی کوچک جریان دارد؛ جریانهایی که هم از رخدادهای دیماه و هم از فضای جنگی اخیر تأثیر پذیرفتهاند و افراد بسیاری با تاثیر از این جریانات به امید سقوط این حکومت در کمین نشستهاند تا بتوانند تاجی از شاهی بر سر بگذارند. اما در دل این تحولات، نبردی پنهان نیز در سطح شهر شکل گرفته است؛ نبردی که میدان اصلی آن نه خیابانها، بلکه دیوارهای شهر هستند. دیوارهایی که شاید تنها چند واژه بر آنها نقش بسته باشد، اما پشت این خطوط کوتاه، لایههایی از تاریخ تیره، خونین یا فراموش شده نهفته است؛ تاریخهایی که خاستگاه واقعی بسیاری از این شعارها را شکل میدهند و منشأ اصلی این شعارها را میتوان آنها دانست. با این حال، همهی این شعارها محصول سالها اندیشه، مطالعه یا تجربهی شخص شعارنویس نیستند. گاهی این جملات کوتاه، بازتاب بازیهای پنهان جریانهای فکری و سیاسی هستند؛ جریانهایی که پشت پرده، با تکیه بر ثروت و نفوذ، میکوشند قدرتهای از دسترفته را بازسازی کنند و آنچه را حق موروثی خود میدانند دوباره به دست آورند. در میان این تقابل اما مردم ایستادهاند؛ مردمی که حاصل نهایی همهی این کشمکشها را در یک واژه خلاصه میکنند و آن هم آزادی است. آنان میخواهند به آزادی دیرینهای برسند که حق طبیعیشان است، اما باید بدانند که با بازگشت به صفحات گذشتهی یک کتاب، نمیتوان داستان تازهای خواند بنابراین آزمودن آنچه که آزموده شده است خطایی بیش نیست حال این آزمون یک تجربه باشد یا تلاش برای بازگرداندن حکومتی سرنگون شده. اما در کرماشان، در کوچههایی که دیوارهایشان شاهد دهها رویداد تلخ و شیرین بودهاند، دو شعار بیش از همه به چشم میآید؛ مرگ بر شاه و جاوید شاه. در نگاه نخست، این دو شعار کاملاً متضاد به نظر میرسند؛ دو قطب دور از هم که دو روایت ناسازگار دارند. اما با نگاهی دقیقتر میتوان دید که این تقابل ظاهری، ریشههایی مشترک دارد. تاجی که روزی بر سر یک حاکم بوده، میتواند روزی دیگر در شمایل عمامهای پیچیده و مارگونه بر سر حاکم ظالم دیگری ظاهر شود. آنچه تغییر میکند شکل نمادین قدرت است، نه ماهیت آن و پوششی که بر سر قرار میگیرد، الزاماً اندیشهی صاحب آن را دگرگون نمیکند. به همین دلیل است که دیوارهای شهر، با تمام سادگیشان، به آینهای از تاریخ تبدیل شدهاند؛ تاریخی که در آن مردم بارها میان دو قطب ظاهراً متضاد گرفتار شدهاند، در حالی که ریشهی هر دو در ساختارهای مشابه قدرت نهفته بوده است. شاید پیام پنهان این دیوارنوشتهها همین باشد که تا زمانی که جامعه تنها میان نمادها جابهجا شود و نه میان معناها، آزادی همچنان دور خواهد ماند.
از ساواک تا وزارت اطلاعات؛ تداوم سازوکار سرکوب
در رمان ۱۹۸۴ جرج اورول، جهانی تصویر میشود که در آن حکومت با دستکاری واژهها و تغییر معنای مفاهیم توانسته است دیکتاتوری را در قالبی تازه و فریبنده بر جامعه تحمیل کند. در این جهان، نهادهای حکومتی نامهایی زیبا و شعارگونه دارند، اما کارکردشان دقیقاً برعکس عنوانشان است؛ برای مثال وزارت صلح مسئولیت جنگ را بر عهده دارد و وزارت حقیقت وظیفهی جعل تاریخ و تحریف واقعیت را. اورول نشان میدهد که چگونه قدرت میتواند با تغییر زبان، ذهن و حافظهی جمعی را کنترل کند. اما اگر از جهان ادبیات فاصله بگیریم و به واقعیت نگاه کنیم، میبینیم که این وارونگی معنایی تنها یک استعارهی ادبی نیست. در بسیاری از کشورها، حکومتها سقوط میکنند تا عنوانها و ساختارهای سرکوبگر از میان برداشته شوند، اما همان نهادها با نامهایی تازه و چهرههایی متفاوت دوباره بازتولید میشوند و بنابراین تغییر نام، همیشه به معنای تغییر ماهیت نیست. در جمهوری اسلامی، وزارت اطلاعات نمونهای روشن از همین پدیده است. نهادی که عنوانش یادآور نظم، تحلیل و امنیت ملی است، اما در برداشت عمومی و تجربهی تاریخی چهار دههی گذشته، بهعنوان یکی از مخوفترین ابزارهای سرکوب سیاسی شناخته میشود. برای بسیاری از مردم، نخستین تصویر از این وزارتخانه نه اطلاعات بلکه بازداشت، فشار، اعترافگیری اجباری و حذف مخالفان است. ترکیب وزارت اطلاعات با نام جمهوری اسلامی برای بسیاری، یادآور ساختاری است که امنیت را نه برای جامعه، بلکه برای حاکمیت تأمین میکند؛ اما نکتهی مهم این است که خاستگاه این وزارتخانه کاملاً در جمهوری اسلامی شکل نگرفته است. بخش قابلتوجهی از دانش عملیاتی، ساختار سازمانی و شیوههای مدیریتی آن، بهطور مستقیم از ساواک، سازمان اطلاعات و امنیت دوره پهلوی، به ارث رسیده است. گزارشها و پژوهشهای تاریخی نشان میدهند که در سالهای نخست پس از انقلاب، برخی از مدیران و کارشناسان ساواک با عنوانها و نقشهای جدید در ساختار اطلاعاتی حکومت تازهتأسیس به کار گرفته شدند. به بیان دیگر، ساختار امنیتی جدید بر پایهی تجربهی ساختار امنیتی پیشین بنا شد، نه در تضاد با آن. این انتقال نهتنها در سطح نیروهای متخصص، بلکه در سطح روشها، نگاه امنیتی و نوع مواجهه با مخالفان نیز رخ داد. همانگونه که ساواک در دوره پهلوی وظیفهی کنترل سیاسی جامعه را بر عهده داشت، وزارت اطلاعات نیز در دهههای پس از انقلاب به یکی از ستونهای اصلی حفظ قدرت تبدیل شد. تفاوت اصلی در این بود که جمهوری اسلامی، برخلاف حکومت پهلوی، شبکهای گستردهتر از نهادهای امنیتی موازی ایجاد کرد؛ از جمله سازمان اطلاعات سپاه، حفاظت اطلاعات سپاه و دهها واحد به اصطلاح امنیتی دیگر. اما با وجود این تکثر، وزارت اطلاعات همچنان نقش محوری خود را حفظ کرد و مجموع تمام این تکثر، کاربردی در سطح ساواک داشته است. از سوی دیگر، استفاده از زبان ایدئولوژیک در جمهوری اسلامی باعث شد که این نهادها نهتنها ابزار امنیتی، بلکه ابزار مشروعیتسازی نیز باشند. عنوانهایی مانند سربازان گمنام امام زمان یا حفاظت از ارزشهای انقلاب به این ساختارها چهرهای مقدس و غیرقابل نقد میداد. این همان چیزی است که اورول در ۱۹۸۴ به آن اشاره میکند: قدرت زمانی کامل میشود که زبان را در اختیار بگیرد.
روایتهای نو، ساختارهای قدیمی قدرت
در دوران پهلوی نیز حکومت شباهت زیادی به جمهوری اسلامی داشت، رسانهها زیر سایهٔ سانسور گسترده و کنترل شدید حکومتی فعالیت میکردند. شاه در جایگاه بالاترین مقام کشور نهتنها مقدس و خط قرمز تلقی میشد، بلکه دستگاه تبلیغاتی حکومت او را شخصیتی فراتر از نقد معرفی میکرد. تصویر او بر سکهها، اسکناسها، میدانها، دیوارها و نمادهای عمومی حضور دائمی داشت و کوچکترین انتقاد یا مخالفتی با شخص شاه یا ساختار قدرت، با واکنش سریع و خشن ساواک روبهرو میشد. مطالعات تاریخی و اسناد منتشر شده از آن دوران نشان میدهد که برخلاف ادعاهای برخی سلطنتطلبان در سالهای اخیر مبنی بر وجود آزادی بیان در آن دوران، تقریباً هر کلمهای که قرار بود منتشر شود باید از چندین لایهٔ نظارت و سانسور عبور میکرد. روزنامهنگاران، نویسندگان و فعالان سیاسی در معرض بازداشتهای خودسرانه بودند و بسیاری از زندانیان سیاسی در بازداشتگاههای ساواک تحت شکنجههای شدید قرار میگرفتند یا در دادگاههای فرمایشی به اعدام محکوم میشدند. نمونههای تاریخی از این دست فراوان است؛ اما هدف از یادآوری آنها صرفاً مرور گذشته نیست. نکتهٔ اصلی این است که بسیاری از ویژگیهای یک حکومت سرکوبگر و استبدادی که در دوران پهلوی وجود داشت، در جمهوری اسلامی نیز تکرار شده است. این شباهتها نشان میدهد که با وجود تفاوتهای ظاهری، هر دو حکومت در ماهیت سیاسی خود از یک الگوی مشترک پیروی کردهاند: تمرکز قدرت، حذف مخالفان، کنترل رسانهها و استفاده از نهادهای امنیتی برای سرکوب جامعه. اما چرا باید این مقایسه را بهطور مستقیم و شفاف مطرح کرد؟ زیرا روشنسازی تاریخ و توضیح سادهٔ ماهیت واقعی این دو حکومت، به مردم کمک میکند تا در دام روایتهای تحریفشده و تبلیغات سیاسی نیفتند. در سالهای اخیر، تنها بازماندهٔ خاندان پهلوی با سرمایهگذاری گسترده در رسانههای وابسته به خود تلاش کرده است تصویری آرمانی از دوران پیش از انقلاب ارائه دهد؛ دورانی که در آن شاه گویا تمام وقت در خدمت مردم بوده، کشور را با سرعت توسعه میداده و جوانان را برای تحصیل به اروپا میفرستاده است. این روایتسازی تا جایی پیش رفته که گاهی چنین القا میشود که ساواک نهادی برای خدمترسانی و نوازش بوده و فضای خفقان آن دوران تنها اغراق جمهوری اسلامی است. در حالی که اسناد تاریخی، گزارشهای بینالمللی و شهادتهای بازماندگان آن دوران تصویر کاملاً متفاوتی ارائه میکنند. هدف از این مقایسه نه تطهیر یکی و نه تخریب دیگری، بلکه نشان دادن یک چرخهٔ تکرارشوندهٔ قدرت در تاریخ معاصر ایران است؛ چرخهای که در آن حکومتها، صرفنظر از نام و ظاهرشان، با تکیه بر سرکوب، سانسور و حذف مخالفان، خود را حفظ کردهاند بنابراین فهم این واقعیت برای جامعه ضروری است تا بتواند آیندهای متفاوت از گذشته بسازد و تصور نکند با برگشت پهلوی، ایران تبدیل به کشوری آرمانی خواهد شد.
راه رهایی؛ عبور از دوگانههای استبدادی
اما پرسش اصلی اینجاست، وظیفهی ما بهعنوان اعضای جامعهای که دههها زیر آماج استبداد زیسته چیست؟ نخستین وظیفه، تحلیل واقعیتهاست؛ نه تسلیم شدن در برابر شعارها، هیجانها و روایتهایی که قدرتطلبان برای ما میسازند. جامعهای که حقیقت را نبیند، ناگزیر دوباره در چرخهی تکراری استبداد گرفتار میشود. ایران در کمتر از یک قرن، دو حکومت تمام عیار استبدادی را تجربه کرده است؛ دو ساختار سیاسی که با وجود تفاوتهای ظاهری، در جوهرهی قدرتورزی تفاوت فاحشی با یکدیگر نداشتند. چه در دوران پهلوی و چه در دوران جمهوری اسلامی، خروجی حکومتداری چیزی جز سرکوب، محدودیت، حذف مخالفان و قربانی شدن مردم نبوده است. در هر دو دوره، مردم نه صاحبان قدرت، بلکه هزینهدهندگان اصلی انتقال قدرت بودهاند. در سالهای اخیر نیز، حامیان این دو جریان استبدادی در جدالی بیپایان با یکدیگر بودهاند؛ جدالی که نه برای آزادی مردم، بلکه برای تصاحب قدرت شکل گرفته است. هیچیک از این دو اردوگاه، پروژهای واقعی برای رهایی جامعه از چرخهی استبداد ارائه نکردهاند. تمام کشمکشهای آنان، در نهایت رقابتی برای نشستن بر تخت قدرت بوده، نه برای ساختن آیندهای آزاد، برابر و انسانی. مشکل اصلی ما این است که هنوز بهطور جمعی نپذیرفتهایم که استبداد چهرههای متنوع دارد، اما ماهیتش ثابت است. گاهی با یونیفورم نظامی ظاهر میشود، گاهی با عمامه، گاهی با کتوشلوار مدرن و گاهی خود را نجاتدهندهی ملت معرفی میکند و گاهی وارث مشروع تاریخ. اما در نهایت، همهی این چهرهها یک هدف مشترک دارند؛ تمرکز قدرت در دستان یک اقلیت و حذف مردم از فرآیند تصمیمگیری. تا زمانی که جامعه نتواند این الگو را تشخیص دهد، هر بار در دام نسخهی جدیدی از همان ساختار قدیمی خواهد افتاد. استبداد تنها زمانی بازتولید میشود که مردم یا ناامید شوند، یا فریب بخورند، یا به گذشتهای طلایی که هرگز وجود نداشته دل ببندند. از همینجاست که وظیفهی ما آغاز میشود، اینکه تاریخ را بدون تعصب بازخوانی انتقادی کنیم و دوگانههای ساختگی که ما را میان دو استبداد گیر میاندازد در هم بشکنیم و تمرکز اصلی خود را بر حقوق، آزادیها و کرامت انسانی بهعنوان معیار اصلی ارزیابی هر قدرت، بگذاریم. از طرفی دیگر، روایت مستقل مردم در برابر روایتهای قدرتمحور را تعریف کنیم و از هر جریان سیاسی که وعدهی نجات میدهد اما برنامهای برای دموکراسی ندارد پرسشگری کنیم؛ با رعایت این اصول، جامعهای که این مسیر را طی کند دیگر قربانی بازی قدرت نخواهد شد.
چنین جامعهای میتواند برای نخستینبار در تاریخ معاصر خود، قدرت را از بالا به پایین بازتعریف کند؛ یعنی بهجای آنکه قدرت همچون گذشته در دست گروهی محدود متمرکز شود، در میان مردم توزیع گردد و چرخهای تازه بر پایهی مشارکت، آزادی و مسئولیتپذیری جمعی شکل بگیرد. جامعهای که از تجربههای تلخ گذشته درس گرفته باشد، دیگر به دام روایتهایی نمیافتد که از دل همان ساختارهای استبدادی بیرون آمدهاند. در چنین فضایی، مردم بهجای عمل به شعارهای سوگیرانه و دوقطبی که تنها بازتولیدکنندهی همان چرخهی قدیمی قدرتاند، به اصلِ اخلاقی و انسانی شعار توجه میکنند؛ اصلی که فراتر از نامها و نمادهاست مانند: مرگ بر ستمگر؛ چه شاه باشد، چه رهبر. این جمله نه دعوت به خشونت، بلکه یادآوری یک معیار است؛ معیاری که میگوید مشکل در فرد نیست، در ساختار ستمگرانهای است که هرکس بر آن تکیه کند، به استبداد میلغزد. جامعهای که این معیار را بپذیرد، دیگر فریب چهرههای تازهی قدرت را نمیخورد و میتواند برای نخستینبار، معیار آزادی را جایگزین معیار قدرت کند.