وریشه مرادی برای شیرین علم‌هولی و یارانش: دار، ما را نمی‌شکند؛ تنها ریشەهایمان را بە ژرفای خاک می‌فرستد

وریشه مرادی با تاکید بر اینکه هر نام، نه یک پایان، که زخمی ست زنده بر پیکر زمان، نوشته است: در این سرزمین، مرگ گاهی پایان نیست، بلکه ادامه‌ سیاستی‌ست با چهره‌ای دیگر. و زندگی گاه نه برای زیستن، بلکه برای آزموده شدن در برابر ترس، در تعلیق نگه داشته می‌شود.

مرکز خبر – امروز شنبه ١٩ اردیبهشت‌ماه، کمپین آزادی وریشه مرادی، در سالگرد اعدام شیرین علم‌هولی، فرزاد کمانگر و دیگر رفقایش، نامه‌ای از این زندانی سیاسی منتشر کرد.

وریشه در این نامه با ذکر اسامی زندانیان سیاسی اعدام شده، فرزاد کمانگر، شیرین علم‌هولی، فرهاد وکیلی، علی حیدریان، مهدی اسلامیان، نوشته است: هر نام، نه یک پایان، که زخمی ست  زنده بر پیکر زمان.

 

متن کامل نامه منتشر شده از وریشه مرادی به شرح زیر می‌باشد:

۱۹ اردیبهشت تنها یک تاریخ نیست، نقطه‌ای است که حافظه‌ این سرزمین در آن می‌ایستد، مکث می‌کند و سنگین نفس می‌کشد. نام‌هایی در این نقطه جمع می‌شوند که حذف را پشت سر گذاشته‌اند و به حافظه تبدیل شده‌اند:

فرزاد کمانگر، شیرین علم‌هولی، فرهاد وکیلی، علی حیدریان، مهدی اسلامیان... و هر نام، نه یک پایان، که زخمی ست  زنده بر پیکر زمان.

در این سرزمین، مرگ گاهی پایان نیست، بلکه ادامه‌ سیاستی‌ست با چهره‌ای دیگر. و زندگی گاه نه برای زیستن، بلکه برای آزموده شدن در برابر ترس، در تعلیق نگه داشته می‌شود. روایت‌ها سنگین‌اند، اما سنگین‌تر از روایت، تکرار است؛ تکراری که در آن انسان‌ها یکی‌یکی از معنا جدا می‌شوند و به عدد فروکاسته می‌گردند به پرونده، به حکم، به خبری کوتاه.

و گویی در سطح، همه چیز به عادت نزدیک می‌شود. خبرها کوتاه‌تر، واکنش‌ها کم‌رنگ‌تر و رفتنِ انسان‌ها به زیرنویسی گذرا مبدل می‌گردد. اما در عمق، چیزی هنوز ایستاده و فراموش نمی‌کند. حافظه‌ای که در برابر این فرسایش، آرام، بی‌صدا، اما پیوسته مقاومت می‌کند.

و در دل همین تکرار، اسطوره‌ها دوباره جان می‌گیرند؛ نه در کتاب، که در واقعیتِ بی‌نامِ خشونت؛ چهره‌ای از ضحاک که برای آرام کردن ترس خود، هر روز سهمی از  زندگی می‌طلبد و این تصویر در زمانه ای دیگر، در هیئتی تازه بر زمین سنگینی می‌کند؛ هیئتی که در آن حذف، نه استثنا، که قاعده می‌شود.

در چنین جهانی، همه چیز می‌تواند تهدید تلقی شود؛ حتی نفس کشیدن، حتی ایستادن، حتی اندیشیدن. و تلخ‌ترین حقیقت این است: مرگ نه فقط در وقوع، که در تداومِ بی‌وقفه‌اش فرسوده می‌شود. تا آنجا که خبرِ رفتنِ جوانی در میان انبوه صداها به سطری کوتاه تقلیل می‌یابد، بی‌آنکه مکثی در زمان ایجاد کند.

اما هیچ مرگی نباید به عادت تبدیل شود و هیچ نامی نباید در تکرار، بی‌اثر گردد. چرا که هر زندگی، جهانی‌ست یگانه و هر پایان، شکافی‌ست که اگر دیده نشود، در جان جامعه عمیق‌تر می‌شود.

در دل این تداوم، چیزی از بین نمی‌رود؛ نام‌ها باقی می‌مانند، نه فقط به شکل خاطره، که به شکل پرسش. پرسش از اینکه چگونه باید زیست، وقتی جامعه همزمان هم زنده است و هم هر روز عزادار؟

این نام‌ها نه فقط گذشته‌اند و نه فقط تاریخ؛ نشانه‌ی  زنده بودن حافظه‌اند. حافظه تاریخی که نمی‌توان آن را دفن کرد، بلکه در لایه‌های عمیق جامعه جریان دارد. حافظه تاریخی در چنین سرزمینی نمی‌میرد؛ از سطح زبان کنار می‌رود، در روایت‌ها پنهان می‌شود، در نام‌ها ادامه پیدا می‌کند و در لحظه‌هایی ناگهان، دوباره خود را آشکار می‌سازد.

مقاومت در این معنا، فقط ایستادن در برابر قدرت نیست، بلکه نگه داشتن حافظه‌ای است که اجازه خاموشی نمی‌دهد و ایستادگی بر این که آنچه رخ داده، نه پاک می‌شود، نه عادی و نه بی‌معنا. جامعه‌ای که حافظه‌اش زنده بماند، حتی در فشار، حتی در سکوت، در درون ادامه پیدا می‌کند، چون چیزی در آن هست که حذف‌پذیر نیست: وجدان اجتماعی. و تا زمانی که این وجدان زنده بماند، هیچ حذفی، آخرین کلمه نخواهد بود.

دار، ما را نمی‌شکند؛ تنها ریشەهایمان را بە ژرفای خاک می‌فرستد.»

 

وریشە مرادی، اردیبهشت ۱۴۰۵