ایران در چرخه جنگ و تحریمهای اقتصادی؛ خاورمیانه در مسیر بازآرایی
ماريا كرمی
آنچه امروز پیشروی ایران قرار دارد، دیگر نمیتوان صرفاً با مفهوم سنتی «جنگ» توضیح داد؛ جنگی که آغاز مشخصی داشته باشد، چند هفته ادامه پیدا کند و سپس با امضای آتشبس به پایان برسد. آنچه طی سالهای گذشته در اطراف ایران شکل گرفته، بیشتر به چرخهای مداوم از جنگ نظامی، آتشبس، فشار اقتصادی، تحریمهای اقتصادی، تهدیدهای سیاسی، جنگ اطلاعاتی، فشار دیپلماتیک و بازگشت به رویارویی نظامی شباهت دارد.
جنگ دوازدهروزه نخستین مرحله آشکار این چرخه بود. فاصله میان دو جنگ، مرحله دیگری از همین رویارویی بود. جنگ چهلروزه و مراحل بعدی درگیری نیز ابعاد نظامیتر این بحران را نشان دادند و اکنون جنگ اقتصادی فرسایشی به یکی از مهمترین میدانهای این رویارویی تبدیل شده است.
اگر این روند را بهدرستی درک کنیم، پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا ایران در جنگ قبلی پیروز شده یا شکست خورده است، یا اینکه آمریکا و اسرائیل تا چه اندازه توان نظامی ایران را از بین بردهاند؛ پرسش اصلی این است که این چرخه به کجا میرود و آیا مرحله بعدی آن گفتوگو و توافق خواهد بود یا جنگی سختتر و فراگیرتر؟
جنگ دوازدهروزه ژوئن ۲۰۲۵ نقطه عطفی بود؛ زیرا برای نخستینبار در چنین سطحی، توانمندیهای امنیتی ایران و رقبایش در یک جنگ مستقیم محک زده شد. در پایان این جنگ، هیچیک از طرفها نتوانست طرف مقابل را بهطور کامل وادار به پذیرش خواستههای خود کند.
ایران متحمل خسارت سنگینی شد؛ بخشی از زیرساختهای نظامی و مراکز هستهای آن آسیب دید و ضعفهایش در ساختار دفاعی و بازدارندگی آشکار شد. با این حال، جمهوری اسلامی همچنان پابرجا ماند، ساختار سیاسی آن فرو نپاشید و توان پاسخ نظامیاش نیز بهطور کامل از بین نرفت.
در مقابل، اسرائیل و ایالات متحده نیز نتوانستند با یک عملیات کوتاه، مسئله ایران را برای همیشه حل کنند. بنابراین، این جنگ را نباید پیروزی کامل یک طرف دانست، بلکه باید آن را پایان یک مرحله و آغاز مرحلهای تازه تلقی کرد؛ مرحلهای که هر دو طرف دریافتند نمیتوان بهسادگی دیگری را از میدان خارج کرد.
وقتی جنگ میان دو میدان نظامی و اقتصادی تقسیم میشود
اهمیت فاصله میان جنگ دوازدهروزه و جنگ بعدی نیز در همین نکته نهفته است. از پایان جنگ در ۲۴ ژوئن ۲۰۲۵ تا آغاز رویارویی گسترده بعدی در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، حدود ۲۴۹ روز فاصله وجود داشت؛ اما نباید این دوره را یک دوره صلح واقعی دانست.
ممکن است موشکها برای مدتی خاموش شده باشند، اما جنگ به شکلهای دیگری ادامه داشت: فشارهای اقتصادی، تحریمها، بازسازی توان نظامی، تهدیدهای سیاسی، تلاش برای تغییر محاسبات ایران، فشارهای دیپلماتیک و آمادهسازی برای احتمال دور دیگری از رویارویی.
از این رو، یکی از مفاهیم کلیدی برای درک وضعیت ایران این است که «فاصله میان دو جنگ لزوماً فاصله میان دو بحران نیست؛ گاهی خودِ فاصله میان دو جنگ، بخشی از جنگ است.» جنگ میتواند شکل خود را تغییر دهد، بدون آنکه منطق اصلی رویارویی تغییر کند.
از همین منظر، جنگ چهلروزه و مراحل پس از آن را نیز نباید صرفاً یک جنگ جداگانه در نظر گرفت. این مرحله نشان داد که رویارویی وارد سطحی فرسایشیتر شده است.
در جنگ فرسایشی، مسئله فقط نابود کردن تجهیزات دشمن نیست؛ بلکه توان تحمل هزینهها اهمیت پیدا میکند. چه کسی میتواند هزینه بیشتری را تحمل کند؟ چه کسی میتواند تجهیزات و نیروهای خود را سریعتر بازسازی کند؟ چه کسی میتواند اقتصاد خود را در شرایط جنگی حفظ کند؟ چه کسی میتواند جامعه خود را از فروپاشی روانی و اقتصادی دور نگه دارد؟ و مهمتر از همه، چه کسی زودتر به این نتیجه میرسد که ادامه جنگ هزینهای بیشتر از منافع آن دارد؟
این پرسش اکنون اهمیت بیشتری پیدا کرده است؛ زیرا در روزهای ۳۰ و ۳۱ آگوست ۲۰۲۶، رویارویی نظامی میان آمریکا و ایران بار دیگر شدت گرفته است. آمریکا به اهدافی در نزدیکی تنگه هرمز حمله کرده و ایران نیز در واکنش، موشکهایی به سوی مواضع نیروهای آمریکایی در منطقه شلیک کرده است.
همزمان، واشنگتن فشارهای اقتصادی را افزایش داده و وزیر خزانهداری آمریکا نیز از تشدید تحریمهای ثانویه علیه شبکههای مالی ایران سخن گفته است. بنابراین، اکنون دو میدان جنگ بهطور همزمان فعالاند: میدان نظامی و میدان اقتصادی.
در این وضعیت، مفهوم «جنگ اقتصادی فرسایشی» اهمیت ویژهای پیدا میکند. تحریمهای اقتصادی زمانی از یک ابزار محدود اقتصادی به جنگ اقتصادی تبدیل میشوند که هدف آنها دیگر صرفاً مجازات چند فرد یا نهاد نباشد، بلکه توان یک کشور برای فروش نفت، انتقال پول، دسترسی به بانکها، خرید فناوری، بیمه، کشتیرانی، واردات مواد اولیه و بازسازی زیرساختها را بهطور گسترده محدود کنند.
آمریکا در آگوست ۲۰۲۶ مجموعهای از تحریمهای جدید مرتبط با بخش نفت، پتروشیمی، خریدهای نظامی، فناوری، کشتیرانی و شبکههای مالی ایران اعلام کرد و دامنه فشار بر شبکههای مرتبط با اقتصاد ایران را گسترش داد.
بنابراین، فشار اقتصادی دیگر یک ابزار جانبی نیست؛ بخشی از راهبرد اصلی فشار بر تهران است و همزمان با فشار نظامی، به یکی از میدانهای اصلی رویارویی تبدیل شده است.
اما جنگ اقتصادی تفاوتی اساسی با جنگ نظامی دارد. در جنگ نظامی، خسارت معمولاً در ویرانی یک ساختمان، پالایشگاه، پایگاه یا مرکز نظامی دیده میشود؛ اما تحریمهای اقتصادی میتوانند خود را در زندگی روزمره مردم نشان دهند: از کاهش ارزش پول و افزایش قیمت مواد غذایی گرفته تا کاهش سرمایهگذاری، کمبود برخی کالاها، مهاجرت نیروی متخصص، افت قدرت خرید و دشوارتر شدن تأمین هزینههای خانوار. گزارشهای اخیر نیز از کاهش شدید ارزش ریال، افزایش تورم و فشار فزاینده بر قدرت خرید و تأمین نیازهای روزمره در ایران حکایت دارند.
از این رو، اگر جنگ اقتصادی طولانی شود، میتواند از ابزاری برای فشار بر حکومت به بحرانی اجتماعی تبدیل شود؛ در این شرایط، ممکن است حکومت بتواند بخشی از فشار را تحمل کند، اما جامعه هزینه آن را در زندگی روزمره خود میپردازد.
اما نباید چنین تصور کرد که تحریمهای اقتصادی بهطور خودکار حکومت ایران را وادار به تسلیم میکنند. جمهوری اسلامی طی چهار دهه گذشته نشان داده است که میتواند بخشی از تحریمها را دور بزند، مسیرهای تجاری جایگزین ایجاد کند و روابط اقتصادی خود را با کشورهایی مانند چین و شرکای منطقهای حفظ کند. حتی در سالهای اخیر نیز چین همچنان یکی از مهمترین خریداران نفت ایران بوده و شبکههای تجاری و مالی جایگزین به تهران امکان ادامه بخشی از صادرات را دادهاند.
بنابراین، مسئله اصلی فقط توان ایران برای فروش نفت یا دور زدن تحریمها نیست؛ بلکه میزان افزایش هزینه این اقدامات و فشاری است که بر توان اقتصادی کشور وارد میکنند. اگر ایران برای حفظ درآمدهای خود ناچار شود نفت را با تخفیف بیشتری بفروشد، از مسیرهای مالی پیچیدهتری استفاده کند و هزینه بیشتری برای بیمه، حملونقل و واسطهها بپردازد، حتی در صورت تداوم صادرات، اقتصاد کشور وارد مرحلهای فرسایشی میشود. شواهد اخیر نیز نشان میدهد تشدید فشارها و اختلال در صادرات نفت، هزینه حفظ این مسیرهای جایگزین را افزایش داده است.
بازآرایی خاورمیانه و تغییر معادلات ایران
سوریه در این میان اهمیت ویژهای دارد. برای تهران، سوریه تنها یک متحد سیاسی نبود؛ بلکه بخشی از عمق راهبردی ایران در برابر اسرائیل و مسیر ارتباطی آن با لبنان محسوب میشد. تغییر ساختار سیاسی سوریه به این معناست که ایران دیگر با همان محیطی روبهرو نیست که پیش از سال ۲۰۲۴ وجود داشت. در سال ۲۰۲۶ نیز آمریکا روند کاهش محدودیتهای اقتصادی علیه سوریه و تغییر رویکرد خود در قبال دولت جدید دمشق را دنبال کرده است؛ از جمله حذف سوریه از فهرست کشورهای حامی تروریسم در آگوستی ۲۰۲۶. این تحولات نشان میدهد سوریه در حال حرکت به سوی ترتیباتی متفاوت با گذشته است.
در شمال وشرق سوریه نیز تحول دیگری رخ داده که برای ایران اهمیت دارد. نیروهای دموکراتیک سوریه )ه.س.د)، که بخش مهمی از ساختار کوردها در شمالشرق سوریه را تشکیل میدادند، در چارچوب توافقی با حكومت سوریه به سمت ادغام در ساختارهای دولتی حرکت کردند. این روند با حمایت ترکیه همراه بوده و آنکارا آن را گامی در جهت تحقق ایده «یک کشور، یک ارتش» در سوریه دانسته است.
این تحول به معنای پایان کامل مسئله کوردها در سوریه نیست؛ زیرا همچنان موضوع حقوق سیاسی و فرهنگی کوردها و چگونگی اجرای توافقها مطرح است. با این حال، ادغام نیروهای دموکراتیک سوریه و پایان ساختار نظامی مستقل آن، نشانه تغییر مهمی در وضعیت و جایگاه کوردها در سوریه به شمار میرود.
در این میان، مسئله جدید ترکیه اهمیت پیدا میکند. اگر ترکیه واقعاً از سیاست صرفاً نظامی در قبال کوردها به سمت یک چارچوب سیاسی ـ امنیتی حرکت کند، خاورمیانه وارد مرحلهای متفاوت خواهد شد. روند انحلال و پایان فعالیت مسلحانه حزب کارگران کوردستان(پ.ک.ک) و تلاش برای ایجاد چارچوبی حقوقی و سیاسی جدید، همزمان با مسئله ادغام ساختارهای کوردها در سوریه در دولت دمشق، نشان میدهد آنکارا به دنبال تبدیل یک بحران چند دههای به مسئلهای قابل مدیریت است.
برای ایران، این تغییر و تحولات دو وجه دارد. اگر مسئله کورد در ترکیه و سوریه به سمت راهحلی سیاسی و پایدار پیش برود، ممکن است درگیریها و تنشهای نظامی در مرزهای شمالی ایران کاهش یابد. اما اگر کوردها در ترکیه، سوریه و عراق در نتیجه این تحولات به حقوق سیاسی و نهادهای قدرتمندتری دست پیدا کنند، محیط پیرامونی ایران نیز از نظر مسائل قومی و هویتی دستخوش تغییر خواهد شد.
ایران نمیتواند تحولات کوردها را تنها از زاویه امنیتی ببیند؛ زیرا مسئله کورد اکنون به یکی از عوامل ژئوپلیتیکی منطقه تبدیل شده است. تحولات ترکیه، سوریه و عراق میتواند بر محاسبات سیاسی کوردها در ایران نیز اثر بگذارد؛ نه لزوماً از طریق انتقال مستقیم یک مدل سیاسی، بلکه با تغییر نگاه عمومی به رابطه میان هویت کوردی، دولت مرکزی و حقوق سیاسی.
ترکیه در این میان تنها به دنبال حل مسئله داخلی خود نیست. اگر آنکارا بتواند مسئله کوردها را مدیریت کند، سوریه را در حوزه نفوذ خود حفظ کند و روابط اقتصادی و امنیتیاش با عراق را گسترش دهد، جایگاه ترکیه بهعنوان یکی از قدرتهای اصلی منطقه تقویت خواهد شد.
این مسئله برای ایران اهمیت دارد؛ زیرا در چنین شرایطی، ترکیه میتواند همزمان در شمال سوریه، عراق، قفقاز و حتی در روابط خود با آسیای مرکزی نقش فعالتری ایفا کند. بنابراین، ایران ممکن است در آینده نهتنها با فشار آمریکا و اسرائیل، بلکه با محیطی منطقهای روبهرو باشد که در آن ترکیه، کشورهای عربی و دولتهای جدید سوریه و عراق، هر یک به دنبال افزایش استقلال خود از تهران هستند.
عراق در این معادله جایگاه ویژهای دارد. این کشور برای ایران همسایه، شریک اقتصادی، حوزه نفوذ سیاسی و بخشی از عمق امنیتی آن محسوب میشود؛ اما همزمان نمیخواهد به میدان جنگ مستقیم میان ایران و آمریکا تبدیل شود. بغداد تحت فشار قرار گرفته تا مانع استفاده از خاک عراق بهعنوان سکوی حمله به نیروهای آمریکایی یا کشورهای منطقه شود؛ این در حالی است که بخشی از جریانهای سیاسی و گروههای مسلح عراقی روابط تاریخی و امنیتی نزدیکی با ایران دارند.
از این رو، آینده عراق میتواند برای ایران سرنوشتساز باشد: اگر بغداد بتواند سیاست خارجی متوازنتری در پیش بگیرد، نفوذ مستقیم تهران محدودتر خواهد شد؛ اما اگر عراق بار دیگر وارد چرخه درگیری شود، ایران ممکن است بخشی از فشار نظامی را از مرزهای خود دور کند، در مقابل هزینههای منطقهای بیشتری بپردازد.
اقلیم باشور كورىستان نیز در این میان اهمیت دوچندانی دارد. اقلیم در نقطه اتصال ایران، ترکیه، عراق و سوریه قرار گرفته و در صورت شکلگیری نظم جدید منطقهای، میتواند اهمیت ژئوپلیتیکی بیشتری پیدا کند. برای ایران، این مسئله به معنای آن است که محیط شمالغربی کشور ممکن است بیش از گذشته تحت تأثیر رقابت تهران و آنکارا و همچنین سیاستهای آمریکا قرار گیرد. از این منظر، نمیتوان مسئله کورد را از تحولات ایران جدا کرد؛ همانطور که آینده سوریه و عراق نیز از آینده جنگ ایران جدا نیست.
در کنار این تحولات منطقهای، انتخابات میاندورهای آمریکا در نوامبر ۲۰۲۶ نیز میتواند بر مسیر جنگ تأثیر بگذارد. پرسش اصلی این است که جمهوریخواهان چه جایگاهی در کنگره به دست خواهند آورد و آیا ترامپ حمایت سیاسی لازم برای ادامه سیاست خود در قبال ایران را خواهد داشت یا نه. این انتخابات در شرایطی برگزار میشود که جنگ ایران بیش از شش ماه ادامه یافته و هزینههای انرژی و اقتصادی آن به یکی از موضوعات مهم سیاست داخلی آمریکا تبدیل شده است. گزارشهای جدید نشان میدهند جنگ ایران بر محبوبیت ترامپ و وضعیت جمهوریخواهان تأثیر گذاشته و برخی جمهوریخواهان در حوزههای انتخاباتی رقابتی تلاش کردهاند فاصله بیشتری از سیاستهای مناقشهبرانگیز رئیسجمهوری بگیرند.
اگر جمهوریخواهان بتوانند جایگاه خود را در انتخابات میاندورهای حفظ کنند، ترامپ ممکن است آزادی عمل سیاسی بیشتری برای ادامه سیاست فشار علیه ایران داشته باشد؛ اما این لزوماً به معنای آغاز یک جنگ تمامعیار نیست. برعکس، اگر ترامپ احساس کند فشارهای اقتصادی و نظامی به اندازه کافی ایران را تضعیف کرده است، ممکن است تلاش کند از طریق یک توافق سیاسی، نتیجه جنگ را به یک «پیروزی» تبدیل کند.
ترامپ در سیاست خارجی به دنبال ارائه دستاوردی ملموس به رأیدهندگان است و پایان دادن به یک جنگ طولانیمدت میتواند از این منظر برای او ارزشمند باشد. اما اگر جمهوریخواهان در انتخابات شکست سنگینی متحمل شوند، دو واکنش متفاوت محتمل است: ترامپ ممکن است برای کاهش هزینه سیاسی جنگ به سمت مذاکره و توافق برود، یا برای نمایش قدرت و تغییر فضای سیاسی، سیاست نظامی تندتری در پیش بگیرد. هیچیک از این دو سناریو قطعی نیست.
بنابراین، انتخابات میاندورهای آمریکا را نباید تنها عامل تعیینکننده دانست، بلکه باید آن را یکی از متغیرهای مهم در محاسبه آینده جنگ در نظر گرفت. قیمت نفت، وضعیت تنگه هرمز، میزان آسیب اقتصادی آمریکا، افکار عمومی، انسجام جمهوریخواهان، توان ایران برای ادامه جنگ و وضعیت اسرائیل، همگی بر تصمیمگیری واشنگتن اثر میگذارند.
جنگ اکنون به مسئلهای داخلی برای آمریکا نیز تبدیل شده است. با افزایش قیمت سوخت، جنگ دیگر صرفاً موضوعی در سیاست خارجی نیست و مستقیماً با زندگی روزمره رأیدهندگان گره میخورد. گزارشهای اخیر نیز نشان میدهند هزینههای زندگی و قیمت سوخت به موضوعاتی مهم در انتخابات میاندورهای تبدیل شدهاند و فشار اقتصادی ناشی از جنگ میتواند بر موقعیت جمهوریخواهان اثر بگذارد.
در چنین شرایطی، اگر ترامپ بتواند جمهوریخواهان را از شکست سنگین در انتخابات میاندورهای نجات دهد، پیام سیاسی آن میتواند این باشد که سیاست فشار همچنان برای بخش قابلتوجهی از جامعه آمریکا قابلقبول است. در این صورت، فشار بر ایران احتمالاً ادامه خواهد یافت، اما شکل آن اهمیت زیادی دارد. ترامپ ممکن است بهجای ورود به یک جنگ تمامعیار، ترکیبی از تحریمهای ثانویه، فشار بر صادرات نفت، محدود کردن مسیرهای مالی، عملیات نظامی محدود و تهدید به حمله را انتخاب کند. گزارشهای اخیر نیز از حرکت دولت ترامپ به سمت تشدید فشار اقتصادی و تحریمها، در کنار حفظ گزینه نظامی، حکایت دارد.
این الگو همان جنگ ترکیبیای است که اکنون در حال شکلگیری است؛ جنگی که در آن هواپیما و موشک در کنار بانک، تحریم و دیپلماسی بهعنوان ابزارهای فشار علیه یکدیگر به کار گرفته میشوند.
اما اگر جمهوریخواهان شکست بخورند، وضعیت برای ترامپ پیچیدهتر خواهد شد. ادامه جنگ ممکن است یکی از عوامل شکست انتخاباتی جمهوریخواهان تلقی شود و جریانهای مختلف درون حزب جمهوریخواه خواستار کاهش تعهدات نظامی شوند. در چنین شرایطی، مذاکره با ایران میتواند نه از موضع ضعف، بلکه بهعنوان راهی برای خروج از جنگی پرهزینه مطرح شود. از سوی دیگر، ترامپ ممکن است بخواهد پیش از انتخابات یا پس از آن، با انجام یک عملیات نظامی بزرگ به نتیجهای سریع دست پیدا کند و فضای سیاسی را تغییر دهد. همین مسئله پیشبینی رفتار آمریکا را دشوار کرده است.
هزینه جنگ؛ از اقتصاد و سیاست تا زندگی مردم
از سوی ایران نیز شرایط به همان اندازه پیچیده است. اگر تهران احساس کند میتواند فشار اقتصادی را برای سالها تحمل کند و همچنان توان نظامی و منطقهای خود را حفظ کند، ممکن است به مقاومت ادامه دهد. اما اگر فشار اقتصادی همزمان با کاهش عمق راهبردی، افت درآمدهای نفتی، تغییر وضعیت سوریه و عراق و افزایش فشارهای اجتماعی همراه شود، محاسبه هزینه و فایده برای تهران تغییر خواهد کرد. در چنین شرایطی، مذاکره لزوماً به معنای تسلیم نیست؛ بلکه میتواند بهعنوان راهی برای بازسازی توان داخلی و حفظ ساختار سیاسی مورد توجه قرار گیرد. در اینجا باید به پرسشی پرداخت که شاید از همه مهمتر باشد: جامعه ایران چه هزینهای میپردازد؟
هیچ جنگی در نهایت تنها با تعداد موشکها و هواپیماها سنجیده نمیشود؛ بلکه میزان آسیبی که به زندگی مردم وارد میکند نیز معیار مهمی است. زنان و کودکان در این میان صرفاً قربانیان جانبی جنگ نیستند، بلکه از مهمترین شاخصهای اجتماعی هزینههای آن به شمار میروند. زنانی که با کشته یا زخمی شدن اعضای خانواده، بار بیشتری از مراقبت و تأمین زندگی بر دوششان میافتد، کودکانی که امنیت و تحصیل خود را از دست میدهند، خانوادههایی که ناچار به مهاجرت یا جابهجایی میشوند و نسلی که آینده خود را میان جنگ و تحریمهای اقتصادی میبیند، واقعیت انسانی این مناقشه را نشان میدهند.
اگر جنگ اقتصادی ادامه پیدا کند، فشار بر زنان و کودکان میتواند حتی بدون حملات نظامی نیز افزایش یابد. تورم، کاهش قدرت خرید، دشوار شدن دسترسی به برخی کالاها، کاهش درآمد خانوادهها و بیثباتی شغلی، مستقیماً بر ساختار خانواده تأثیر میگذارد.
کودکی ممکن است هرگز موشکی نبیند، اما از تحصیل مناسب، غذای کافی یا احساس امنیت محروم شود. زنی ممکن است در خط مقدم جنگ نباشد، اما تمام بار زندگی خانوادهای را بر دوش بکشد که جنگ از نظر اقتصادی و انسانی آن را فرسوده کرده است. بنابراین، اگر قرار است واقعاً از «پیروزی» یا «شکست» در جنگ سخن بگوییم، باید ببینیم این جنگ با زندگی مردم چه کرده است.
ایران در برابر این وضعیت با خطر بزرگتری نیز روبهرو است: گسترش بیش از حد راهبردی.کشوری که همزمان میخواهد در برابر آمریکا و اسرائیل مقاومت کند، نفوذ منطقهای خود را حفظ کند، از متحدانش حمایت کند، توان موشکی و هستهای خود را بازسازی کند و اقتصاد تحریمشدهاش را مدیریت کند، به منابع بسیار گستردهای نیاز دارد.
اگر این منابع کاهش یابند، فاصله میان اهداف راهبردی و توان واقعی کشور بیشتر میشود. اینجاست که قدرت خارجی و قدرت داخلی میتوانند به یکدیگر گره بخورند: هرچه هزینه حفظ شبکههای منطقهای بیشتر شود، فشار اقتصادی داخلی افزایش مییابد و هرچه فشار اقتصادی داخلی بیشتر شود، حکومت ممکن است برای حفظ کنترل سیاسی، بیش از پیش به امنیتیکردن فضای داخلی روی بیاورد.
جنگ اقتصادی میتواند نهتنها اقتصاد ایران، بلکه ساختار سیاسی آن را نیز تحت تأثیر قرار دهد. با این حال، نباید بهسادگی نتیجه گرفت که تحریمهای اقتصادی بهطور قطعی به فروپاشی حکومت منجر میشوند. ممکن است حکومت برای مدت طولانی در شرایط فشار باقی بماند و هزینه آن را به جامعه منتقل کند.
بنابراین، خطر اصلی شاید فروپاشی سریع نباشد، بلکه فرسایش تدریجی باشد؛ فرسایش سرمایه اجتماعی، اقتصاد، امید به زندگی، مهاجرت نیروهای متخصص و تبدیلشدن بحران به وضعیتی عادی.
چهار مسیر پیشروی ایران؛ از توافق تا جنگی گستردهتر
اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، میتوان چهار مسیر اصلی را برای آینده ایران متصور شد:
نخست، توافق سیاسی و کاهش تنشها؛ یعنی فشارهای نظامی و اقتصادی در نهایت هر دو طرف را به این نتیجه برساند که هزینه ادامه جنگ از منافع آن بیشتر است.
دوم، تداوم جنگ اقتصادی در بلندمدت؛ نه ایران تسلیم شود و نه آمریکا و اسرائیل به جنگی تمامعیار بازگردند و در نتیجه، تحریمهای اقتصادی، تهدیدها، مذاکرات و رویاروییهای محدود برای سالها ادامه پیدا کند.
سوم، جنگ محدود و تکرارشونده؛ حملات نظامی در مقاطع مختلف تکرار شوند، اما هیچیک از طرفین وارد یک جنگ تمامعیار نشوند.
چهارم، خطرناکترین سناریو، بازگشت به جنگی گستردهتر است؛ زمانی که فشارهای اقتصادی و سیاسی به نقطهای برسد که یکی از طرفین احساس کند تنها راه تغییر محاسبات طرف مقابل، استفاده گستردهتر از قدرت نظامی است.
احتمال هر یک از این سناریوها به مجموعهای از عوامل بستگی دارد: نتیجه انتخابات میاندورهای آمریکا، وضعیت قیمت انرژی، میزان تحمل جامعه آمریکا در برابر ادامه جنگ، توان اقتصادی ایران، وضعیت تنگه هرمز، تحولات سوریه و عراق، مسیر مسئله کورد در ترکیه و سوریه، میزان انسجام داخلی ایران و مهمتر از همه، اینکه آیا تهران و واشنگتن در نهایت به این نتیجه برسند که یک توافق ناقص بهتر از جنگی بیپایان است یا نه.
شاید مهمترین تغییر در وضعیت کنونی این باشد که هیچیک از طرفها دیگر نمیتواند تنها با پیروزی نظامی به هدف نهایی خود برسد. آمریکا میتواند زیرساختهای ایران را هدف قرار دهد، اما صرفاً با بمباران نمیتواند ساختاری سیاسی و باثبات در ایران ایجاد کند. ایران میتواند با موشک و پهپاد پاسخ دهد و هزینه رویارویی را برای طرف مقابل افزایش دهد، اما تنها با مقاومت نظامی نمیتواند اقتصاد خود را از فشارهای جهانی نجات دهد. اسرائیل میتواند توان نظامی ایران را تضعیف کند، اما بهتنهایی قادر نیست آینده سیاسی ایران را تعیین کند. ترکیه نیز میتواند نفوذ خود را در سوریه و مسئله کورد افزایش دهد، اما نمیتواند همه تحولات کوردها را در منطقه کنترل کند. تحولات اخیر منطقه نیز نشان میدهد که موازنه قدرت در سوریه و پیرامون آن همچنان در حال تغییر است. در صفحه شطرنج خاورمیانه، هیچ بازیگری بهتنهایی نمیتواند سرنوشت همه مهرهها را تعیین کند.
از اینجا میتوان به نتیجه اصلی رسید: جنگ آینده ایران شاید دیگر صرفاً جنگ موشکها نباشد؛ بلکه جنگ توانمندیهاست؛ توان اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، نظامی و دیپلماتیک. هر طرفی که بتواند این توانمندیها را بهتر حفظ کند، در موقعیت بهتری قرار خواهد گرفت.
اگر ایران بتواند اقتصاد خود را بازسازی کند، روابط منطقهایاش را متوازنتر کند و مانع از آن شود که همه اختلافات خارجی به مسائل امنیتی تبدیل شوند، میتواند از فشارها بکاهد. در مقابل، اگر تمام منابع خود را در یک جنگ دائمی صرف کند، ممکن است بدون آنکه در میدان نظامی شکست کاملی بخورد، از نظر اقتصادی و اجتماعی فرسوده شود.
در نهایت، آینده ایران تنها در میدان جنگ تعیین نمیشود، بلکه به تصمیمهایی نیز بستگی دارد که پس از جنگ گرفته میشوند. اگر آتشبس صرفاً فرصتی برای آمادهشدن برای جنگ بعدی باشد، جنگ اقتصادی نیز فقط مرحلهای میان دو جنگ نظامی خواهد بود. اما اگر آتشبس به آغاز گفتوگویی واقعی، کاهش تنش، بازسازی اقتصادی و بازتعریف منافع ملی تبدیل شود، این چرخه میتواند متوقف شود. پرسش اصلی همچنان این است: آیا آتشبس پایان جنگ است یا تنها فرصتی برای جنگ بعدی؟ آنچه امروز پیش روی ایران قرار دارد، یک انتخاب تاریخی میان «ادامه چرخه» و «شکستن چرخه» است.
ادامه چرخه یعنی جنگ نظامی، آتشبس، تحریم اقتصادی، فشار اقتصادی، مقاومت، حملات محدود، پاسخ نظامی و سپس بازگشت به جنگ. شکستن چرخه به معنای پذیرفتن این واقعیت است که هیچیک از طرفها نمیتواند طرف مقابل را بهطور کامل از میان بردارد؛ بنابراین باید راهی برای همزیستی با واقعیت قدرت طرف مقابل پیدا شود.
اگر این تغییر رخ ندهد، ممکن است جنگ دوازدهروزه و جنگ چهلروزه تنها دو فصل ابتداییِ منازعهای بسیار طولانیتر باشند؛ منازعهای که در آن شکل جنگ هر بار تغییر میکند، اما هزینههای آن بهتدریج به جامعه منتقل میشود.
در آینده، زنان و کودکان میتوانند صادقانهترین معیار برای ارزیابی نتیجه جنگ باشند. اگر پس از سالها جنگ، کودکان امنیت و آینده بهتری نداشته باشند، اگر زنان بار سنگینتری از فقر و بیثباتی را بر دوش بکشند و اگر جامعه امید خود به آینده را از دست بدهد، ادعای پیروزی نظامی هیچیک از طرفها نمیتواند واقعیت شکست اجتماعی را پنهان کند.
جنگ ممکن است در نقشههای نظامی با پیروزی یک طرف پایان یابد، اما در زندگی مردم میتواند سالها ادامه داشته باشد.
از این منظر، پرسش نهایی دیگر این نیست که ایران در جنگ بعدی چند موشک خواهد داشت، آمریکا چند هواپیما اعزام خواهد کرد یا اسرائیل چه میزان از زیرساختهای ایران را هدف قرار خواهد داد. پرسش اساسیتر این است که کدام طرف زودتر به این نتیجه میرسد که ادامه این مسیر دیگر به سود او نیست.
اگر تهران زودتر به این محاسبه برسد، میتواند بخشی از فشارهای اقتصادی و سیاسی را به فرصتی برای بازسازی تبدیل کند. اگر واشنگتن و اسرائیل به چنین نتیجهای برسند، ممکن است بهجای تلاش برای وادار کردن کامل ایران به تسلیم، به سمت توافقی محدود اما پایدار حرکت کنند.
اما اگر هیچیک از طرفها این محاسبه را نپذیرند، احتمال آنکه جنگ اقتصادی بار دیگر به جنگی نظامی و گستردهتر تبدیل شود، افزایش خواهد یافت.
بنابراین، آینده ایران را نمیتوان با یک پیشبینی ساده تعیین کرد. ایران در میانه بازآرایی و تغییرات منطقهای قرار دارد؛ آمریکا با انتخابات میاندورهای و هزینههای داخلی جنگ روبهروست؛ ترکیه در حال بازتعریف سیاست خود در قبال کوردها و سوریه است؛ عراق تلاش میکند میان ایران، ترکیه، آمریکا و جهان عرب توازن برقرار کند؛ سوریه وارد مرحلهای تازه شده و اقتصاد ایران نیز زیر فشار فزاینده قرار دارد.
همه این عوامل به یکدیگر مرتبطاند. از همین رو، جنگ آینده ایران ممکن است پیش از شلیک نخستین موشک، شکل خود را در بانکها، بازار نفت، انتخابات آمریکا، مذاکرات دیپلماتیک و تحولات کوردستان، سوریه و عراق پیدا کرده باشد.
شاید این مهمترین درس جنگهای جدید باشد: جنگ دیگر تنها چیزی نیست که در میدان نبرد رخ میدهد. جنگ میتواند در اقتصاد، سیاست، رسانه، انتخابات، مرزها و حتی ذهن مردم ادامه پیدا کند. موشک ممکن است آخرین مرحله بحران باشد، نه نخستین مرحله آن.
اگر ایران و رقبایش نتوانند این چرخه را متوقف کنند، جنگ اقتصادی امروز ممکن است فردا به جنگی نظامی تبدیل شود و جنگ نظامی نیز بار دیگر به تحریم و محاصره اقتصادی بازگردد. در این چرخه، هیچکس نمیتواند برای همیشه برنده باشد؛ آنچه باقی میماند جامعهای است که باید هزینه تصمیمهای قدرتها را بپردازد.
آینده ایران تا حد زیادی به توانایی شکستن همین چرخه بستگی دارد؛ چرخهای که جنگ را از میدان نظامی به اقتصاد، از اقتصاد به سیاست، از سیاست به جامعه و دوباره از جامعه به میدان جنگ منتقل میکند.