بازار جنگ و مالیشدنِ مرگ
در جنگهای امروز، مرز سیاست و بازار از بین رفته و درگیریها مستقیماً بر قیمت نفت، بیمه و بازارهای مالی اثر میگذارند؛ تا جایی که خود جنگ به بخشی از سازوکار سود و نوسان در اقتصاد جهانی تبدیل شده است.
شیلان سقزی
مرکز خبر- جنگ امروز دیگر فقط میدان آتش و خاک نیست؛ میدان قیمت است. در جنگی که از ٩ اسفند ماه میان ایران و ائتلاف آمریکا / اسرائیل شعلهور شد، تصمیمهای نظامی و دیپلماتیک بهسرعت به زبان بازار ترجمه شدند، یعنی نفت جهش کرد، شاخصها لرزیدند، بیمهی دریایی گران شد و شکاف میان «خبر» و «معامله» به اندازهای کم شد که خود خبر به ابزار سوداگری تبدیل گشت. در همان راستا صندوق بینالمللی پول تأکید کرده که انرژی، زنجیرههای تأمین و بازارهای مالی، کانالهای اصلی انتقال اثر جنگ هستند؛ بانک جهانی از «شوک تاریخی» بازار کالاها و تشدید حقالزحمهی نزدیکمدت نفت سخن گفته و آژانس بینالمللی انرژی هشدار داده که جنگ، هم تقاضا را میکاهد و هم نوسان را در بازار جهانی انرژی مزمن میکند. این یعنی جنگ نه بیرون از منطق بازار، بلکه درون آن عمل میکند.
نقطهی هولناک قرن بیستویکم همینجاست؛ جنگ دیگر تنها «هزینه» ندارد؛ برای برخی بازیگران، خود جنگ دارایی است. ارزشافزایی آن نه فقط از طریق فروش تسلیحات یا تصاحب زمین، بلکه از راه تولید نوسان، بالا بردن حقبیمه، ایجاد کمبود مصنوعی و بازکردن فضای آربیتراژ در بازارهای نفت، فرآوردههای نفتی، حملونقل و مشتقات رخ میدهد. بانک جهانی در تحلیل تازهی خود توضیح داده که شوک ۱۰ درصدی نفت ناشی از شوک ژئوپولیتیک، میتواند افزایش گاز طبیعی را تا حدود ۷ درصد و کود شیمیایی را تا بیش از ۵ درصد در پی داشته باشد، و این اثرها معمولاً با تأخیر و از مسیر فشار بر غذا و فقر بازمیگردند. بهبیان دیگر، جنگ در سطح کلان، ماشین توزیع مجدد ریسک است و ریسک، در سرمایهداری متأخر، همان جایی است که سود ساخته میشود.
در این میان، ترامپ نه فقط یک کنشگر سیاسی، بلکه یک «مرجع قیمتساز» شده است. در دادههای همین چند هفته، او بارها با اظهارنظرهای متضاد، بازار را به جهتی خاص هل داده است، یک روز تهدید، یک روز نرمش، یک روز تشدید، یک روز گفتوگو و... در ۲۸ فروردین گفت که احتمال دارد آخر هفتهی همانزمان، دور تازهای از مذاکرات صلح برگزار شود؛ در ۵ مه از «پیشرفت بزرگ» در مسیر توافق سخن گفت و موقتاً عملیات اسکورت کشتیها در تنگهی هرمز را متوقف کرد و در ۶ مه از «گفتوگوهای بسیار خوب» با ایران در ۲۴ ساعت گذشته حرف زد. همین زنجیرهی پیامها کافی بود تا نفت سقوط کند و بازارهای سهام جهش کنند. این الگو، اگرچه بهصورت قطعی به «نقشهی عمدی» قابل تقلیل نیست، اما بهوضوح نشان میدهد که ریتم سیگنالدهی سیاسی خود به یکی از ورودیهای مدلهای قیمتگذاری تبدیل شده است.
اینجا میتوان تمایز مهمی گذاشت؛ ترامپ لزوماً در هر لحظه «بر اساس منفعت شخصی مستقیم» بازار را دستکاری نمیکند، اما ساختار رفتاری او با منطق نوسانسازی همخوان است. بازار، از او «قابلیت پیشبینیناپذیری حسابشده» میگیرد؛ یعنی سرمایهگذار میفهمد که اظهارنظرهای او میتواند قیمت نفت، سهام دفاعی، دلار، طلا و حملونقل را جابهجا کند. در چنین وضعی، معاملهگر بزرگ، مدیر صندوق پوشش ریسک و حتی شرکت بیمه، دیگر فقط وضعیت فیزیکی جنگ را نمیخوانند، آنها «زبان ترامپ» را هم بهمثابه دادهی مالی پردازش میکنند. این همان جایی است که سیاست به سیگنال و سیگنال به پول تبدیل میشود.
در بازار نفت، این تبدیل بهوضوح دیده میشود. در پایان آوریل، نفت برنت به بیش از ۱۲۶ دلار رسیده بود؛ سپس با هر نشانهی آتشبس یا توافق محدود، دوباره فرو نشست. در ۶ مه، گزارش شد که برنت به حدود ۱۰۰ دلار و نفت WTI به حدود ۹۴.۸۱ دلار رسیده، پس از آنکه گزارشهایی از پیشرفت در مذاکرات و احتمال عملیات اسکورت مجدد در هرمز منتشر شد. در همان بازه، منابع رسمی انرژی نیز گفتند که قیمت نفت بر اثر جنگ نزدیک به ۵۰ درصد بالا رفته و بازگشت به وضعیت پیشین، ماهها زمان میبرد. این فقط نوسان معمولی بازار نیست؛ این «پریمیم جنگ» است، یعنی هزینهای که بازار بر روی هر بشکه، بهخاطر ترس از اختلال، مینشاند.
چرا این نوسان تا این اندازه سودآور است؟ چون در بازارهای مشتقه، سود فقط از مسیر جهت قیمت بهدست نمیآید، از مسیر زمان هم بهدست میآید. آنچه بانک جهانی بهصراحت توضیح میدهد، همین فاصلهی زمانی است، یعنی شوک ژئوپولیتیک ابتدا حق تحویل نزدیکمدت نفت را بالا میبرد و بعد، بهتدریج، تقاضا برای ذخایر و انبارش را افزایش میدهد. یعنی آنکس که پیش از خبر، موقعیت درست میگیرد، میتواند از خود لرزش بازار سود ببرد. وقتی گزارشها از «حدود ۷ میلیارد دلار شرطبندی بر کاهش قیمت نفت، گازوئیل و بنزین» پیش از برخی اعلانهای سیاسی خبر میدهند، مسئله فقط یک خبر نیست؛ مسئله این است که جنگ بهصورت زنجیرهای، دسترسی به اطلاعات ممتاز و سرعت اجرا را به یک امتیاز مالی فوقالعاده بدل میکند.
از این زاویه، جنگ جدید با جنگ کلاسیک تفاوت دارد. در جنگ کلاسیک، قیمتها معمولاً پس از آغاز درگیری واکنش نشان میدادند؛ در جنگ جدید، خود پیشبینی درگیری و حتی امکان بازگشت صلح، در قیمتها «نوشته» میشود. بههمین دلیل است که مؤسسات تحلیلی جهانی از «بازار آیندهنگر» حرف میزنند، یعنی بازاری که نه تنها عرضه و تقاضای موجود، بلکه انتظارات از تخریب زیرساخت، انسداد هرمز، فرسایش ذخایر و اختلال حملونقل را قیمتگذاری میکند. آژانس بینالمللی انرژی یادآور شده که تنگهی هرمز با عبور میانگین ۲۰ میلیون بشکه در روز در ١۴٠۴ و با سهمی نزدیک به ۲۵ درصد از تجارت دریابرد نفت جهان، یک گلوگاه حیاتی است؛ هر اختلالی در آن، قیمت را بهسرعت از منطق فیزیکی بازار به منطق بیم سیاسی منتقل میکند.
همینجا لایهی دوم سودآوری یعنی بیمه و کشتیرانی ظاهر میشود. در گزارشهای اخیر، هزینهی بیمهی جنگ برای کشتیها بهشدت بالا رفته، پوششهای ریسک لغو شده یا از نو قیمتگذاری شدهاند و نقلوانتقال دریایی به یک میدان درآمدزای جدید برای واسطهها بدل گشته است. وقتی ریسک عبور از هرمز بالا میرود، حقبیمه میجهد، و حقبیمه یعنی انتقال مستقیم هزینهی جنگ به بدنهی اقتصاد جهانی. دادههای همین روزها نشان میدهد که نفت فرآوردهای، حملونقل سوخت و مسیرهای کشتیرانی در آسیا و اروپا زیر فشار جدی قرار گرفتهاند؛ صادرات فرآوردههای پالایششده در آسیا سقوط کرده و قیمت سوختهای سبک و سنگین بالا رفته است. در این معنا، جنگ فقط انهدام نیست، انهدام زنجیرهی ارزش و تبدیل آن به ماشین استخراج رانت است. اما برای فهم کامل این جنگ باید از اقتصاد نفتی فراتر رفت و به خود «اقتصاد انتظارات» نگاه کرد. صندوق بینالمللی پول تصریح کرده که انرژی، زنجیرههای تأمین و بازارهای مالی، سه کانال اصلی انتقال اثر جنگاند. مرکز پژوهشی ODI هم گفته بازارهای مالی مدام اثرات اقتصادی جنگ را قیمتگذاری و بازقیمتگذاری میکنند و یک بازخورد دائمی میان اختلال انرژی، انتظارات تورمی و خطر رشد جهانی وجود دارد. این یعنی جنگ، علاوه بر ویرانی موجود، آینده را هم گروگان میگیرد: نرخ بهره، هزینهی سرمایه، تراز پرداختها و حتی سیاست پولی کشورها از منطق هراس تغذیه میشود. در چنین وضعی، جنگ نه یک «حفره» در بازار، بلکه یک «فاز» از بازار است.
اینجاست که باید از یک واژهی دقیق مالیشدن جنگ استفاده کرد. مالیشدن یعنی آنکه شکل سودآوری از تولید کالا به تولید نوسان و از نوسان به تولید انتظار منتقل میشود. وقتی نفت نه فقط از لوله و بندر، بلکه از طریق قراردادهای آتی، اختیار معامله، شاخصهای نوسان و بازار بیمه قیمتگذاری میشود، هر خبر جنگی میتواند یک «رویداد مالی» باشد. پژوهشهای آکادمیک نیز نشان میدهند که مالیشدن بازار نفت، حساسیت قیمت را به شوکهای کوتاهمدت و رویدادهای بزرگ افزایش میدهد و رفتار قیمت را به افقهای زمانی متفاوت میشکند. نتیجه این است که جنگ جدید بهجای آنکه صرفاً منابع را از بین ببرد، میتواند بازدهی فوقالعاده برای بازیگران دارای دسترسی اطلاعاتی و زیرساخت معاملاتی تولید کند.
در همین منطق است که اظهارنظرهای ترامپ اهمیت مییابند. در تاریخ این جنگ، او بارها بهجای سکوت دیپلماتیک، با جملات کوتاه و متناقض بازار را به لرزه انداخت، یک بار از «گفتوگوهای بسیار خوب» گفت، بار دیگر از تعلیق عملیات اسکورت، بار دیگر از امکان توافق سریع. بازار، این جملات را نه بهعنوان تزئینات خطابه، بلکه بهعنوان دادهی قیمتساز خواند. در ۵ و ۶ مه، با انتشار خبر توافق محدود و شروع مذاکرات مرحلهای، نفت پایین آمد و بازارهای جهانی نفس راحت کشیدند، اما همین صلح کوتاهمدت، خود بخشی از چرخهی نوسان است، نه پایان آن. صلح در این رژیم، لزوماً ضد جنگ نیست؛ گاهی فقط تغییر فاز سودآوری است.
برای فهم سیاسی این وضعیت میتوان گفت که ترامپ نمایندهی نوعی سیاست بازارمحور جنگ است، یعنی سیاستی که در آن مرز میان تصمیم راهبردی، پیام رسانهای و موقعیتسازی مالی محو میشود. این سیاست الزاماً به معنای «توطئهی شخصی» در هر لحظه نیست؛ بلکه به این معناست که شکل حکمرانی، خودش با منطق نوسانگیری همخوان شده است. وقتی تهدید به حمله یا وعدهی صلح میتواند همان روز در قیمت نفت، شاخصهای سهام و پرمیوم بیمه اثر بگذارد، سیاستمدار به یک عامل بازار تبدیل میشود. در چنین جهانی، جنگ نه فقط با گلوله، بلکه با جمله هم پیش میرود.
در طرف دیگر این معادله، مردم عادی قرار دارند؛ همانجا که هزینهی نوسان به بدن تبدیل میشود. بالا رفتن قیمت نفت، بهسرعت به تورم وارداتی، گرانی حملونقل، افزایش قیمت غذا و فشار بر بودجهی خانوارها ترجمه میشود و گزارشهای رسمی نیز هشدار دادهاند که چنین شوکهایی میتوانند بهصورت تأخیری بر گاز طبیعی، کود شیمیایی، امنیت غذایی و فقر اثر بگذارند. بنابراین، جنگ برای مردم، نه صرفاً انفجار در نقطهای دور، بلکه تبدیل زندگی روزمره به میدان قیمتهای متلاطم است.
اکنون میتوان جملهی اصلی را بدون ابهام گفت؛ در جنگهای جدید، خود جنگ تابع منطق بازار و نوسانگیری شده است. این یعنی جنگ دیگر فقط وسیلهی تحقق اهداف ژئوپولیتیک نیست؛ گاهی خود آن یک طبقهی دارایی است. داراییای که از روی آن میشود شرط بست، آربیتراژ کرد، بیمه فروخت، مسیر کشتی را تغییر داد و با یک اعلام رسمی، میلیونها دلار جابهجا کرد. به همین دلیل است که در این جنگ، هم موشک مهم است و هم جمله، هم پالایشگاه مهم است و هم توییت، هم تنگهی هرمز مهم است و هم پنجرهی زمانی انتشار خبر. بازار، جنگ را قیمتگذاری میکند و جنگ، بازار را میسازد. این دور باطل، همان هولناکترین صورت قرن بیستویکم است.
در سرمایهداری بحرانمحور، نوسان از جنگ جدا نیست؛ نوسان خود جنگ است. هر قدر ساختار مالی پیچیدهتر و اطلاعات کمیابتر شود، سود ناشی از شوکهای ژئوپولیتیک بیشتر به سمت بازیگران نزدیکتر به قدرت، اطلاعات و نقدشوندگی میرود. در این منطق، خون فقط ریخته نمیشود؛ قیمت هم ساخته میشود. و این همان چیزی است که قرن بیستویکم را از جنگهای کلاسیک جدا میکند، یعنی نه فقط میدان نبرد، بلکه میدان سوداگری بر مرگ.