جشنِ کتاب یا نمایشگاه سانسور؟

بحران نمایشگاه کتاب تهران بحرانِ خودِ تصورِ دولت از فرهنگ است؛ دولتی که فرهنگ را نه به‌مثابه میدانِ آزادی، بلکه به‌مثابه صحنه‌ی مدیریتِ خطر می‌بیند. نمایشگاهِ کتابی که همزمان با سانسورِ متن، مهارِ بدن، مهندسیِ فضا، تبعیضِ رانتی و قطعِ اینترنت پیش می‌رود.

 

شیلان سقزی

مرکز خبر - نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران زمانی قرار بود لحظه‌ی فشرده‌ای از حیات فرهنگی ایران باشد؛ جایی که ناشر، مترجم، نویسنده و خواننده در یک میدان مشترک به‌هم می‌رسیدند و نبض نشر، برای چند روز، از زیر پوست سانسور و گرانی بیرون می‌زد. این رویداد نخستین‌بار در آبان ۱۳۶۶ آغاز شد و تا سال‌ها در محل دائمی نمایشگاه‌های بین‌المللی تهران برپا بود؛ در دوره‌ای که بعدها با اصلاحات دهه ۱۳۷۰ و اوایل دهه ۱۳۸۰، نشانه‌هایی از گشایش نسبی، افزایش ناشران خارجی و تنوع موضوعی دیده شد. در شانزدهمین دوره، برای نمونه، ۱۹۰۰ ناشر داخلی و ۹۰۰ ناشر خارجی حضور داشتند و ۷۵ هزار عنوان کتاب خارجی و ۸۰ هزار عنوان کتاب داخلی عرضه شد؛ آماری که نشان می‌دهد نمایشگاه در آن مقطع هنوز ظرفیتِ نفس‌کشیدن داشت. اما همین رویداد، در گذر سال‌ها، زیر فشار سیاست، امنیتی‌سازی، تبعیض مکانی، سانسور محتوایی و مداخله‌های ایدئولوژیک، از یک جشن فرهنگی به یک میدان فرسایش تدریجی تبدیل شد.

 

از گشایش نسبی تا مهندسیِ فرسودگی

در سال‌های اصلاحات، نمایشگاه کتاب فقط یک بازار فروش نبود؛ نشانه‌ای بود از امکانِ نفس‌کشیدنِ فرهنگ در درون نظمی که هنوز سخت بسته بود، اما در بعضی شکاف‌ها انعطاف نشان می‌داد. افزایش حضور ناشران خارجی، تنوع عنوان‌ها و بالا رفتن حجم تبادل ترجمه، به نمایشگاه چهره‌ای بازتر می‌داد. در همان دوره، گسترش کمّیِ ناشران داخلی و خارجی در کنار ثبت حجم بالای عناوین، نشان می‌دهد که سیاست فرهنگی هنوز کاملاً به قالب کنترل امنیتیِ امروز نرسیده بود. این گشایش البته هرگز به آزادی پایدار تبدیل نشد؛ بیشتر به یک «تنفس موقت» شباهت داشت که در بطن همان نظم سیاسی تحمل می‌شد و به آن مشروعیت فرهنگی می‌داد.

با آمدن دولت‌های سخت‌گیرتر، این تنفس به‌تدریج بریده شد. از اواخر دهه ۱۳۸۰ و به‌ویژه در دوره احمدی‌نژاد، نمایشگاه کتاب از مسیر یک مناسک فرهنگی به سوی منطق پرونده‌سازی، امتیازدهی منفی به ناشران و پیش‌سانسور رانده شد. روایتی که از میان ناشران نقل شده، می‌گوید از زمان احمدی‌نژاد برای هر ناشر پرونده‌ای تشکیل شد و اگر کتابی اصلاحیه می‌خورد یا غیرمجاز اعلام می‌شد، امتیاز منفی در پرونده ثبت می‌گردید؛ نتیجه این بود که بعضی ناشران پیشاپیش به سانسور آثار خود یا حذف نویسندگان و مترجمان «مسئله‌دار» تن می‌دادند. در همین خط، جمع‌آوری کتاب‌های مجوزدار از غرفه‌ها نیز به پدیده‌ای تکرارشونده بدل شد؛ کتاب‌هایی که مجوز انتشار داشتند اما در نمایشگاه به دلایل سیاسی یا عقیدتی کنار گذاشته می‌شدند. اینجا نمایشگاه دیگر محل عرضه‌ی کتاب نبود، بلکه محل بازبینیِ دوباره‌ی کتابِ قبلاً تأییدشده بود؛ یعنی یک ساحتِ مضاعفِ کنترل.

         


        

هم‌زمان، حکومت فقط به متن‌ها حمله نکرد؛ به بدن‌ها و فضاها هم حمله کرد. در دوره‌هایی از نمایشگاه، رعایت پوشش اسلامی و حتی «حجاب برتر» به معیار انتخاب غرفه‌های برتر تبدیل شد و در سال‌های بعد، ویژه‌برنامه‌های حجاب و تذکر به زنان در ورودی‌ها به بخشی از فضای نمایشگاه بدل شد. در سی‌وپنجمین دوره، غرفه‌هایی با نام‌هایی مثل «یک حس خوب» در ورودی‌ها دایر بود تا زنان و دخترانی را که با پوشش مورد پسند حکومت نمی‌آمدند، متوقف کند؛ این فقط یک سیاست انتظامی نبود، بلکه نوعی بازآراییِ فضای فرهنگی بر اساس تبعیض جنسیتی بود. به بیان دقیق‌تر، نمایشگاه کتاب از جایی که باید عرصه‌ی مواجهه با اندیشه باشد، به میدان تربیتِ انضباطیِ بدن‌ها نیز بدل شد. این سیر، برای ناشر و خواننده یک معنا داشت که متن تحت سانسور است و بدن هم زیر نظارت.

فشار ساختاری فقط در سانسور خلاصه نشد؛ اقتصاد رانتی نیز به قلب نمایشگاه نفوذ کرد. در سال‌های اخیر، ناشران مستقل بارها از جانمایی هدفمند غرفه‌ها به سود ناشران نزدیک به حکومت شکایت کرده‌اند. در گزارش‌های میدانی، هم از غرفه‌های بهتر و موقعیت‌های پُربازدیدتر برای بعضی ناشران حکومتی گفته شده، هم از عرضه‌ی کتاب‌های تبلیغیِ نزدیک به روایت رسمی در نقاط پررفت‌وآمد. این یعنی حتی در فضای به‌ظاهر عمومیِ نمایشگاه نیز اصلِ «دسترسی برابر» برقرار نیست؛ فضا، مانند محتوا، توزیع نابرابر دارد. وقتی مکان، متراژ، همجواری و دسترسی بر اساس نزدیکی سیاسی تقسیم می‌شود، نمایشگاه کتاب از بازارِ آزادِ فرهنگی به ویترینِ سلسله‌مراتب قدرت تبدیل می‌شود.

مسئله مکان نیز خود به بخشی از بحران تبدیل شد. انتقال نمایشگاه به شهر آفتاب، که قرار بود راه‌حلی برای ازدحام و توسعه باشد، به‌سرعت ضعف زیرساختی‌اش را آشکار کرد؛ دوری، دشواری دسترسی، نقص امکانات و فرسودگی مسیرها. پس از دو دوره، بازگشت به مصلا دوباره مطرح شد و نهایتاً نمایشگاه به مرکز شهر برگشت. این رفت‌وبرگشت فقط یک جابه‌جایی جغرافیایی نبود؛ نمایانگر این بود که حکومت و مدیریت شهری، حتی در ساده‌ترین شکلِ ساماندهی فرهنگی، قادر به تثبیت یک زیرساخت پایدار نیستند. نمایشگاهی که باید بر محور دسترسی عمومی شکل بگیرد، در عمل سال‌ها میان «مرکز» و «حاشیه» سرگردان ماند و این سرگردانی، خودِ سیاست بود: تصمیمی که هر بار با نام «توسعه» عرضه می‌شد اما در خروجی، فرسایش می‌آورد.
         


        

جنگ، اینترنت و نمایشگاهِ بی‌مخاطب

آنچه در بهار ۱۴۰۵ رخ داد، این فرسایش دیرپا را وارد مرحله‌ای تازه کرد. هفتمین نمایشگاه مجازی کتاب تهران در شرایطی برگزار شد که ایران زیر فشار جنگ، انسداد ارتباطی و قطع یا اختلال گسترده اینترنت بین‌الملل قرار داشت. بر اساس اعلام برگزارکنندگان، ۲ هزار و ۲۹۶ ناشر در این دوره حضور داشتند و نمایشگاه از ۲۶ اردیبهشت تا ۲ خرداد ۱۴۰۵ در بستر مجازی برگزار شد. اما در همان روزها، اختلال پلتفرم داخلی نمایشگاه در ساعات اوج ترافیک گزارش شد و خودِ گزارش‌های انتقادی تأکید کردند که تبلیغ «انتخاب هوشمندانه» برای نمایشگاه مجازی در حالی صورت می‌گیرد که دسترسی عمومی به اینترنت جهانی محدود یا قطع است. این تناقض، قلب بحران را نشان می‌دهد: نمایشگاه را به فضای مجازی می‌برند، اما شبکه را از مردم دریغ می‌کنند. نتیجه، نه دموکراتیزه شدن دسترسی، بلکه یک دسترسیِ طبقاتی و نیمه‌مسدود است.

از منظر آماری، نمایشگاه مجازی نیز در بهترین حالت نشان می‌دهد که کتاب هنوز وجود دارد، اما به بهای فشار بیشتر بر یک زنجیره‌ی آسیب‌دیده. تا ساعت ۱۴ جمعه اول خرداد ۱۴۰۵، ناشران بیش از ۴۰۲ هزار نسخه کتاب فروخته بودند؛ در روزهای قبل نیز از ۱۳۵ هزار نسخه فروش تا ۲۹ اردیبهشت گزارش شده بود. این اعداد در ظاهر چشمگیرند، اما در بطن خود دو چیز را پنهان می‌کنند: نخست، اینکه بخش بزرگی از تقاضا به سمت خریدهای آنلاین رانده شده؛ دوم، اینکه این فروش در شرایطی رخ می‌دهد که ناشران با قطعی اینترنت، اختلال در ارتباط با مخاطب، دشواری دسترسی به منابع و کاهش توانِ برنامه‌ریزی روبه‌رو هستند. به بیان دیگر، عدد فروش جای «سلامتِ بازار نشر» را نمی‌گیرد؛ تنها نشان می‌دهد که هنوز بخشی از تقاضا در حال مقاومت است.

جنگ ۱۴۰۵ و قطع اینترنت، نمایشگاه را از یک رویداد فرهنگی به یک علامتِ سیاسیِ تناقض‌آمیز تبدیل کرد. از یک سو، برگزارکنندگان می‌گویند نمایشگاه مجازی راهی برای «تاب‌آوری صنعت نشر» است؛ از سوی دیگر، همان صنعت نشر در کشوری نفس می‌کشد که مسیرهای ارتباطی‌اش با جهان بیرون بسته یا نیمه‌بسته است. گزارش‌های روزنامه‌نگارانه نشان می‌دهند که در چنین وضعی، ناشر نمی‌تواند به‌راحتی با بازار بیرونی کار کند، مترجم به منابع تازه دسترسی ندارد و خواننده نیز در غیاب اینترنت آزاد، از یک حقِ بدیهی محروم می‌شود، یعنی حقِ جست‌وجو، مقایسه، خرید و مشارکت فرهنگی. اینجا اینترنت فقط ابزار نیست؛ زیرساختِ دانش است. قطع آن، صرفاً یک اختلال فنی نیست، بلکه یک خشونت ساختاری علیه دسترسی به فرهنگ است.

اگر این لحظه را در امتداد تاریخ نمایشگاه بخوانیم، به یک الگوی تکرارشونده می‌رسیم که هر دولت، به نامِ نظم یا توسعه، ضربه‌ای تازه بر تنِ نمایشگاه زده است. یک‌بار با سانسور محتوایی، یک‌بار با مکان‌یابی نامناسب، یک‌بار با تبعیض علیه ناشران مستقل، یک‌بار با کنترل حجاب و بدن و اکنون با واداشتنِ نمایشگاه به مهاجرت به فضای مجازی در میانه جنگ و قطع اینترنت. از این منظر، نمایشگاه کتاب تهران دیگر فقط محلی برای عرضه کتاب نیست؛ آرشیوِ زنده‌ی شکست‌های سیاست فرهنگی در جمهوری اسلامی است. هر دوره که می‌گذرد، این آرشیو ضخیم‌تر می‌شود: نه فقط با کتاب‌های حذف‌شده، بلکه با غرفه‌های رانتی، مسیرهای دور، پلتفرم‌های ناپایدار و مخاطبانی که میان سانسور، گرانی، جنگ و خاموشی اینترنت، از خودِ کتاب هم دورتر می‌شوند.

در نهایت، بحران نمایشگاه کتاب تهران بحرانِ خودِ تصورِ دولت از فرهنگ است. دولتی که فرهنگ را نه به‌مثابه میدانِ آزادی، بلکه به‌مثابه صحنه‌ی مدیریتِ خطر می‌بیند، ناگزیر به اینجا می‌رسد که نمایشگاهِ کتابی که همزمان با سانسورِ متن، مهارِ بدن، مهندسیِ فضا، تبعیضِ رانتی و قطعِ اینترنت پیش می‌رود. آنچه باقی می‌ماند، نمایشگاهی است که هنوز برگزار می‌شود، اما هر سال کمتر شبیه جشنِ کتاب و بیشتر شبیه سندِ فرسودگیِ یک نظم سیاسی است.