بوی سیب و طعم رنج؛ روایتی از زنان کارگر فصلی در چرخه بی‌پایان کار

هم‌زمان با فصل برداشت سیب در باغ‌های استان اورمیه، زنان کارگر با دستمزدهای پرداخت‌نشده، شرایط دشوار کار و محدودیت‌های ناشی از عرف‌های محلی در مالکیت زمین به روایتی از عمق ساختارهای حاکم تبدیل می‌شوند، روایاتی که هرکدام نشانی از فرهنگ و وضعیت موجود است.

نوا کریمیان

پیرانشار- ساعت چهار صبح است. سرمای پاییزی هنوز استخوان‌سوز است که مینی‌بوس‌های فرسوده در حاشیه جاده‌ها ردیف می‌شوند تا کارگران فصلی را به سمت باغ‌ها ببرند. دو ساعت بعد با بالا آمدن آفتاب، بوی گس و شیرین سیب با بوی خاک نم‌خورده با شبنم در هم می‌آمیزد. در میان ردیف‌های طولانی درختان، زنان با سطل‌های پلاستیکی قرمز و سبز از شاخه‌ها بالا می‌روند تا پیش از رسیدن سرمای زمستان محصول را جمع کنند.

در این باغ‌های چند هکتاری، کارگران فصلی نه سندیکایی دارند که صدایشان باشد و نه قانونی که دستمزد و بیمه‌شان را تضمین کند؛ همه‌چیز بر اساس توافق‌های شفاهی با «سرکارگر» پیش می‌رود و تنها سرمایه این زنان، توان بازوانشان است.


 


        

دستمزدهای معلق در غیاب چتر حمایت

ساعت یازده صبح، در همان پانزده دقیقه‌ای که برای نوشیدن چای داغ و تازه کردن نفس به درخت‌ها تکیه داده‌اند، دایه فاطمه، مسن‌ترین زن گروه، با دست‌هایی که پینه‌هایش خبر از سال‌ها کار بی‌وقفه می‌دهد، چای را مزه‌مزه می‌کند.

او می‌گوید: «سی و هفت سال است که شوهرم فوت کرده. چهار فرزندم را با همین کارگری بزرگ کردم.»

وقتی صحبت از دستمزد می‌شود، لبخند می‌زند و می‌گوید: «نمی‌دانم چقدر می‌گیرم. از شروع تابستان هنوز پولی به دستم نرسیده است. بعضی‌ها مساعده گرفته‌اند، اما تسویه‌حساب معلوم نیست کی باشد.»

در غیاب نهادهای ناظر، سرنوشت مالی کارگران در دست واسطه‌هاست. باغدار برای هر روز کار حدود دو میلیون و پانصد هزار تومان می‌پردازد، اما با کسر سهم سرکارگر و هزینه‌های جانبی، آنچه در نهایت و با تأخیر به دست این زنان می‌رسد، رقمی نزدیک به دو میلیون تومان است؛ پولی که در برابر تورم روزافزون، به سرعت آب می‌شود.


 


        

رنج مدام؛ از قالی‌بافی تا شاخه‌های سیب

آمنه یکی دیگر از کارگران این باغ است، زنی که با تغییر فصل‌ها، تنها نوع کارش عوض می‌شود، نه حجم آن. دست‌هایش پر از خراشیدگی‌های ریز و درشت شاخه‌هاست.

او می‌گوید: «چیدن سیب آسان نیست، تمام دستم زخم شده است. سال‌هاست که کمر راست نکردەام؛ یا فرش می‌بافم، یا میوه خشک می‌کنم و ترشی می‌اندازم. از اول بهار هم مدام از این باغ به آن باغ می‌روم. اگر این‌طور کار نکنیم، با این گرانی چرخ زندگی نمی‌چرخد.»


 


        

«هه‌ره‌وه‌ز»؛ بارقه‌های همبستگی در روزگار سختی

در میان این تلاش بی‌وقفه برای بقا، هنوز رگه‌هایی از همبستگی‌های عمیق به چشم می‌خورد. حضور عظیمه‌ خاتون در این باغ دلیلی متفاوت دارد. او نه برای دستمزد، بلکه برای ادای دین به یکی از سنت‌های دیرینه و زیبای کوردی یعنی «هه‌ره‌وه‌ز» (همیاری - تعاون) آمده است.

عظیمه می‌گوید: «صاحب‌باغ در رنگ‌آمیزی خانه‌ام به من کمک کرده بود. آنروزها تازه شوهرم فوت کرده بود و اوضاع مالیم بد بود. از قدیم رسم بوده که مراقب هم باشیم. در این شرایط بد اقتصادی من هم آمدم تا او پول کمتری بابت کارگر بدهد. شب هم به خانه می‌روم و کارهای خودم را می‌کنم.»


 


        

از بازار بی‌رونق سیب تا انعکاس ساختارها

در گوشه‌ای دیگر از باغ، گلاویژ روی زمین نشسته و سیب‌ها را با دقت برای فروش دسته‌بندی می‌کند. او کارگر فصلی نیست، دختر صاحب‌باغ است. پس از مرگ‌ پدر، برادران مسئولیت اصلی را برعهده گرفته‌اند اما دختران‌ نیز با وجود سهم کمتر از فروش، همچنان  در تمام مراحل از برداشت تا فروش پابه‌پای کارگران کار می‌کنند. گلاویژ با نگاهی به جعبه‌های نیمه‌پر می‌گوید: «امسال بازار سیب خوب نیست. هزینه‌ها بالاست و به همین خاطر امسال کارگران کمتری هم استخدام شده‌اند.»

استراحت پنج دقیقه‌ای تمام می‌شود. استکان‌های خالی چای در سبد پلاستیکی قرار می‌گیرند و زنان دوباره به سمت درختان بازمی‌گردند. در سکوت سنگین باغ، تنها صدای افتادن سیب‌ها در سطل‌ها به گوش می‌رسد؛ صدای زنانی که در حاشیه اقتصاد و به دور از چتر حمایت‌های قانونی، بار سنگین تورم و سنت‌ها را بر شانه‌های خود می‌کشند، به این امید که فردایشان کمی عادلانه‌تر از امروز باشد.

سایه درختان سیب با نزدیک شدن به غروب، روی خاک باغ کش می‌آید. جعبه‌های پر از محصول یکی‌یکی بار ماشین‌ها می‌شوند و زنان با دست‌هایی که هنوز بوی گس سیب و خاک می‌دهد، خسته به سمت مینی‌بوس‌ها بازمی‌گردند.

در این چرخه بی‌پایان کار، آنچه در باغ‌ها بجا می‌ماند،ماجرایی از زنانیست که هرکدام انعکاسی از ساختارهای حاکم،‌فرهنگ و رسوم است.