از زریبار تا اورمیه؛ کالبدشکافی حکمرانی آب در روژهلات کوردستان(۲)
در ادامه بررسی حکمرانی آب در روژهلات کوردستان، این گفتوگو به تأثیر سدسازی، انتقال آب و پروژههای بزرگ آبی بر رودخانهها و زیستبومهای غرب ایران میپردازد؛ جایی که مسئله اصلی، شیوه مدیریت و تصمیمگیری درباره منابع آب است.
پرشنگ دولتیاری
مرکز خبر- وقتی از بحران آب سخن میگوییم، معمولاً نگاهها به آسمان و کاهش بارندگیها دوخته میشود؛ اما بسیاری از پژوهشگران معتقدند آنچه امروز با آن روبهرو هستیم، تنها بحران کمبود آب نیست، بلکه بحران چگونگی مدیریت و توزیع آن است.
در ادامه این گفتوگو، به این پرسش میپردازیم که آیا سرنوشت دریاچه اورمیه و رودخانههای زاگرس بیش از آنکه نتیجه خشکسالی باشد، حاصل نوعی حکمرانی نادرست آب است.
اجازه بدهید بحث را از اورمیه به کل روژهلات کوردستان گسترش دهیم. در دو دهه گذشته، غرب ایران به یکی از بزرگترین کانونهای اجرای پروژههای سدسازی، تونلهای انتقال آب و شبکههای انتقال بینحوضهای تبدیل شده است؛ از سد داریان بر سیروان گرفته تا پروژههای انتقال آب زاب و طرح بزرگ موسوم به «گرمسیری». مدافعان این پروژهها میگویند بدون آنها توسعه کشاورزی، تأمین آب شرب، تولید برق و حتی امنیت غذایی کشور با مشکل مواجه میشود. در مقابل، منتقدان معتقدند این پروژهها در بسیاری از موارد هزینههای اکولوژیک و اجتماعی سنگینی بر مناطق مبدأ تحمیل کردهاند و نگاه سازهمحور بر مدیریت آب غلبه یافته است. از نگاه شما، این دو روایت را چگونه باید ارزیابی کرد؟ آیا واقعاً با یک دوگانه «توسعه یا محیطزیست» روبهرو هستیم، یا مسئله پیچیدهتر از این است؟
من اساساً با این دوگانه موافق نیستم، چون تصور میکنم صورت مسئله را ساده میکند. هیچ جامعهای نمیتواند بدون زیرساخت، برق، آب شرب یا کشاورزی پایدار زندگی کند. بنابراین مخالفت کلی با هر سد یا هر پروژه انتقال آب، از نظر علمی موضع قابل دفاعی نیست. همانقدر که دفاع مطلق از سدسازی هم قابل دفاع نیست. پرسش اصلی میتواند این باشد که هر پروژه در چه حوضهای، با چه هدفی، بر اساس چه ارزیابیهایی و با چه هزینهای اجرا میشود. مشکل زمانی آغاز میشود که سدسازی از یک ابزار در خدمت مدیریت آب، به الگوی غالب توسعه تبدیل شود؛ یعنی هر مسئله آبی، صرفنظر از ویژگیهای حوضه، با ساخت سد، تونل یا کانال پاسخ داده شود. در غرب ایران یا بهتر بگویم روژهلات کوردستان ایران، این نگرانی از سوی بخشی از پژوهشگران مطرح شده که طی دهههای اخیر، نگاه مهندسی بر نگاه اکولوژیک غلبه پیدا کرده است. رودخانه دیگر صرفاً یک اکوسیستم زنده دیده نمیشود، بلکه به منبعی برای تنظیم، ذخیره و انتقال آب تبدیل میشود. در نتیجه، ارزشهایی مانند پویایی طبیعی رودخانه، رسوبگذاری، ارتباط تالابها، مهاجرت آبزیان یا معیشت جوامع محلی، در برابر اهداف عمرانی وزن کمتری پیدا میکنند. در مورد پروژههای انتقال آب نیز باید میان ضرورتهای واقعی و توسعه تقاضا تمایز قائل شد. انتقال آب برای تأمین آب شرب یک شهر ممکن است در شرایطی اجتنابناپذیر باشد، اما اگر انتقال آب به ابزاری برای گسترش بیوقفه فعالیتهای آببر در مقصد تبدیل شود، آنگاه پرسشهای جدیدی مطرح میشود. آیا توسعه مقصد بر پایه ظرفیت طبیعی خودش انجام شده است؟ آیا ابتدا همه راهکارهای مدیریت تقاضا، افزایش بهرهوری و اصلاح الگوی مصرف آزموده شدهاند؟ یا سادهترین راه، یعنی آوردن آب بیشتر از حوضهای دیگر، انتخاب شده است؟ به نظر من، این همان نقطهای است که اقتصاد سیاسی آب وارد بحث میشود. آب فقط یک ماده طبیعی نیست؛ موضوعی است که منافع اقتصادی، برنامهریزی فضایی، بودجههای عمرانی، پیمانکاری، امنیت غذایی، توسعه صنعتی و حتی ملاحظات سیاسی را به هم پیوند میزند. به همین دلیل، هر پروژه بزرگ آبی باید نه فقط از منظر مهندسی، بلکه از منظر عدالت فضایی، پایداری اکولوژیک و حقوق نسلهای آینده نیز ارزیابی شود.
اگر از سطح مفاهیم کلی فاصله بگیریم و وارد مصادیق شویم، یکی از بحثبرانگیزترین پروندههای سالهای اخیر، پروژههای انتقال آب از غرب ایران است؛ از انتقال آب حوضه زاب به دریاچه اورمیه گرفته تا شبکههای انتقال مرتبط با سیروان و طرح بزرگ موسوم به «گرمسیری». در روایت رسمی، این پروژهها بخشی از راهبرد توسعه، تأمین امنیت غذایی، تولید برق، آب شرب و حتی احیای برخی اکوسیستمها معرفی میشوند. در مقابل، گروهی از پژوهشگران و فعالان محیطزیست معتقدند این پروژهها در کنار برخی دستاوردها، به تغییر رژیم طبیعی رودخانهها، کاهش جریانهای پاییندست و افزایش آسیبپذیری اکوسیستمهای مبدأ نیز انجامیدهاند. آیا اساساً انتقال آب بینحوضهای، آنگونه که در ایران اجرا شده، راهحل بحران است یا خود به بخشی از بحران تبدیل شده است؟ آیا تجربه روژهلات کوردستان در این زمینه را میتوان موفق دانست یا باید آن را بازاندیشی کرد؟
فکر میکنم اولین اشتباه این است که درباره انتقال آب حکم کلی صادر کنیم؛ نه میتوان گفت همه پروژههای انتقال آب ذاتاً مخرباند و نه میتوان ادعا کرد همه آنها ضرورتی اجتنابناپذیر دارند. آنچه باید ارزیابی شود، هر پروژه در متن همان حوضه آبریز است، اما اگر بخواهیم درباره تجربه ایران صحبت کنیم، مسئله فقط انتقال آب نیست؛ مسئله این است که انتقال آب در چه الگویی از توسعه قرار گرفته است. در بسیاری از کشورها، انتقال بینحوضهای آخرین گزینه محسوب میشود؛ یعنی زمانی به آن فکر میکنند که ابتدا بهرهوری مصرف، اصلاح الگوی کشت، بازچرخانی فاضلاب، کاهش هدررفت شبکههای توزیع و مدیریت تقاضا تا حد امکان انجام شده باشد. در ایران، منتقدان میگویند در مواردی این ترتیب برعکس شده است؛ یعنی به جای اینکه ابتدا تقاضا اصلاح شود، عرضه افزایش یافته است. نمونههای متعددی از این وضعیت را میتوان در مناطق مختلف ایران دید. هرگاه آب بیشتری به مقصد منتقل شده، در بسیاری از موارد همان آب بهسرعت جذب توسعههای جدید شده است؛ توسعهای که خود به تقاضای بیشتر برای آب انجامیده است. در ادبیات مدیریت منابع آب، این پدیده را گاهی «القای تقاضا» مینامند؛ یعنی افزایش عرضه، بهجای حل بحران، مصرف را نیز افزایش میدهد و چند سال بعد دوباره همان کمبود تکرار میشود. در مورد روژهلات کوردستان نیز لازم است به این نکته توجه کرد که بسیاری از رودخانههای این منطقه فقط مجرای انتقال آب نیستند. این رودخانهها ستون فقرات اکولوژیک زاگرس هستند. کاهش دبی طبیعی یک رودخانه فقط به معنای کم شدن آب نیست؛ بر کیفیت آب، رسوب، پوشش گیاهی، تنوع زیستی، تغذیه آبخوانها، معیشت جوامع محلی و حتی اقلیم خرد منطقه اثر میگذارد. بنابراین هر انتقال آب باید هزینههای پنهان خود را نیز در محاسبات وارد کند؛ هزینههایی که معمولاً در مطالعات اقتصادی کلاسیک کمتر دیده میشوند. از سوی دیگر، نباید فراموش کنیم که بخشی از انتقال آب در غرب ایران با اهدافی مانند تأمین آب شرب یا جبران بحرانهای واقعی انجام شده است. اینها نیازهایی واقعی هستند و نمیتوان آنها را نادیده گرفت. پرسش اصلی این است که آیا این پروژهها با یک برنامه جامع مدیریت حوضه همراه بودهاند یا خیر. اگر پاسخ منفی باشد، آنگاه انتقال آب به جای آنکه بخشی از راهحل باشد، میتواند به بخشی از بازتولید بحران تبدیل شود.
اجازه بدهید به یکی از مهمترین پروندههای روژهلات کوردستان بپردازیم؛ سد داریان بر رودخانه سیروان. این سد از همان ابتدای احداث، هم مورد حمایت بخشی از کارشناسان قرار گرفت و هم با انتقادهای جدی روبهرو شد. موافقان بر تولید برق، تنظیم جریان آب و منافع اقتصادی آن تأکید میکنند. منتقدان اما از تغییر رژیم طبیعی سیروان، آسیب به اکوسیستم هورامان، جابهجایی روستاها، غرق شدن بخشی از میراث فرهنگی و تغییرات اجتماعی در منطقه سخن میگویند. اگر بخواهیم این پروژه را نه از منظر شعار، بلکه از منظر ارزیابی علمی بررسی کنیم، امروز، پس از چند سال بهرهبرداری، مهمترین درسهایی که از تجربه سد داریان میتوان گرفت چیست؟ آیا این سد را باید نمونهای از توسعه موفق دانست یا نمونهای از محدودیتهای الگوی سدسازی در ایران؟
سد داریان، به نظر من، یکی از مناسبترین نمونهها برای فهم پیچیدگی سیاست آب در ایران است، زیرا اگر با نگاه صفر و یکی به آن نگاه کنیم، ناچار بخشی از واقعیت را حذف خواهیم کرد. واقعیت نخست این است که این سد توانسته اهداف مشخصی مانند تولید برق و تنظیم بخشی از جریان آب را محقق کند. این دستاوردها قابل انکار نیستند، اما ارزیابی یک پروژه بزرگ تنها با شاخصهای فنی یا اقتصادی کامل نمیشود. در دهههای اخیر، ارزیابی پروژههای بزرگ زیرساختی در جهان بر مفهوم «هزینه کامل» استوار شده است؛ یعنی علاوه بر منافع اقتصادی، هزینههای اجتماعی، فرهنگی، اکولوژیک و حتی هزینههای بیننسلی نیز باید محاسبه شوند. اگر این معیار را درباره داریان به کار ببریم، تصویر پیچیدهتر میشود. تغییر رژیم طبیعی رودخانه، تأثیر بر کیفیت و زمانبندی جریان آب، تغییر در چرخه رسوب، جابهجایی برخی سکونتگاهها و دگرگونی بخشی از سیمای طبیعی منطقه، همگی عواملی هستند که باید در کنار منافع پروژه دیده شوند. پرسش این نیست که آیا سد برق تولید میکند؛ پرسش این است که این برق با چه هزینهای برای حوضه آبریز تولید شده است. از منظر مدیریت پایدار، شاید مهمترین درس داریان این باشد که نباید رودخانه را صرفاً بهعنوان یک زیرساخت آبی دید. رودخانه یک سامانه زنده است؛ سامانهای که عملکرد آن فقط به حجم آب وابسته نیست، بلکه به ریتم طبیعی جریان، ارتباط با آبخوانها، تنوع زیستی و تعامل با جوامع انسانی نیز بستگی دارد. هرچه این نگاه در برنامهریزی پررنگتر شود، احتمال آنکه پروژههای آینده تعادل بهتری میان توسعه و حفاظت برقرار کنند، بیشتر خواهد شد.
بررسی اورمیه، سد داریان و پروژههای انتقال آب نشان میدهد که بحران آب تنها به یک پروژه یا یک منطقه محدود نیست؛ بلکه با پرسشهای بزرگتری درباره عدالت، توسعه و آینده زیستبومهای ایران گره خورده است.
در بخش پایانی، از پروژهها فاصله میگیریم و به این پرسش میپردازیم که جوامع محلی چه جایگاهی در تصمیمهای آبی دارند و آیا هنوز میتوان مسیر دیگری برای آینده آب در روژهلات و ایران تصور کرد.