زباله‌گردی؛ بازتاب فقر و بی‌عدالتی در افغانستان

در افغانستان، زباله‌گردی به یکی از تلخ‌ترین پیشه‌های کودکان و خانواده‌ها مبدل شده است. نسیمه، دختر ۱۴ ساله‌ای که همراه با خانواده‌اش روزگار را در میان انبوه زباله‌ها می‌گذراند، روایتگر رنج نسلی است که نه فرصت تحصیل دارد و نه امید به آینده.

بهاران لهیب

کابل- زباله‌گردی یکی از پیشه‌ها در کشورهای فقیر مانند افغانستان است. بسیاری از کودکان، زنان و مردان هر روز خود را با جست‌وجو در میان زباله‌ها برای یافتن باقی‌مانده‌های مواد غذایی و اجناس بازیافتی آغاز می‌کنند.

صبح‌گاه که از خانه بیرون شوید، با گروه‌هایی از دختران و پسران خردسال و مردانی روبه‌رو می‌شوید که ساعت‌ها در میان زباله‌ها مشغول جست‌وجو و جداسازی مواد هستند. یکی از مشکلات بزرگ در افغانستان این است که مردم تمام زباله‌های خانه را به‌صورت مخلوط بیرون می‌ریزند و تفکیک در مبدأ وجود ندارد. زباله‌گردها در کنار جمع‌آوری موادی چون بوتل و پلاستیک، گاهی مواد غذایی نیز از میان زباله‌ها به دست می‌آورند و شب و روز خود را با آن سپری می‌کنند.

دشمنان اصلی زباله‌گردها، سگ‌های ولگرد هستند. این سگ‌ها اجازه نزدیک ‌شدن به زباله‌دانی‌ها را نمی‌دهند، گاه حمله می‌کنند و یا ساعت‌ها پارس می‌زنند، تا از غذایی که در میان کثافات است دفاع کنند. با وجود این خطرها، زباله‌گردها مجبورند به کار خود ادامه دهند، زیرا تنها راه سیرکردن شکم خود و فرزندان‌‌شان همین است.

در گذشته، اوضاع اقتصادی اندکی بهتر بود، اما حالا سطح فقر در جامعه افغانستان به‌ شدت افزایش یافته است. نگهبانان خانه‌ها پیش از آن که زباله‌گردها برسند، وسایل به ‌دردبخور را جمع‌آوری می‌کنند و اغلب نیز اجازه ورود آنان به محوطه خود را نمی‌دهند. از سوی دیگر، طالبان نیز اگر زباله‌گردها را در جاده‌ها ببینند، آنان را بازداشت کرده و روزها و شب‌ها در زندان نگه می‌دارند.

گفته می‌شود که نزدیک به یک‌چهارم کودکان افغان در سن ۵ تا ۱۴ سال مشغول کار هستند در مزارع، کارگاه‌های صنعتی، در بازار‌ها به دست فروشی و فروش خریطه‌های پلاستگی، بوت پالش(کفش) کار شاق و بسیاری از آنان با خطرات جدی میان زباله‌ها و محیط‌های ناسالم مواجه‌اند.

نسیمه واحد ۱۴ ساله، یکی از این زباله‌گردها است، ما را به خانه ویران خود برد. از چهره مادر و سایر اعضای خانواده‌اش فقر و درد می‌بارید. همه اعضای خانواده همان شغل را دارند. نسیمه با چشمان کودکانه و پر از معصومیت که در آن درد نیز موج می‌زد، گفت: «من هنوز کودک خردسال بودم که همراه مادرم برای پیدا کردن لقمه نانی در میان زباله‌ها می‌گشتیم. در جامعه همیشه به ما با نگاه تحقیر نگاه می‌کنند، چون نه خانه پاک و مجلل داریم و نه لباس تمیز. من هم آرزو داشتم به مکتب بروم و درس بخوانم، اما فقر و شرایط اقتصادی اجازه نداد.»

او در ادامه گفت: «یک روز با زنی مهربان صحبت کردم. او معلم بود. از همان روز به بعد علاقه‌مند شغل معلمی شدم، چون فکر می‌کنم انسان‌های مهربان می‌توانند معلم شوند.»

نسیمه لحظه‌ای سکوت کرد، با لبخندی تلخ به مادر بیمار خود نگاهی انداخت و سپس ادامه داد: «بعد از سال‌ها فهمیدم که نه من و نه نسل‌های آینده من به آرزوهای خود، مانند تحصیل و داشتن زندگی خوب، نخواهیم رسید. مادرم آینه زندگی من است. او از وقتی من شش یا هفت ساله بودم بیمار شد و در بستر افتاد. حالا من و دو خواهرم به جای او تلاش می‌کنیم تا زنده بمانیم.»

او افزود: «مشکلات ما بیشتر شده است. در کنار سرکوب و تحقیر جامعه، حالا طالبان هم ما را تهدید و زندانی می‌کنند. از دوستانم شنیدم که زندگی در زندان‌شان مثل جهنم است. تا حالا چندبار توانستم فرار کنم، اما همیشه ترس زندان با من است.

زباله‌گردی در افغانستان تنها یک شغل نیست؛ آیینه‌ای از فقر، بی‌عدالتی و سرنوشت تلخ کودکانی است که در عوض قلم و کتاب، با کثافات و تحقیر بزرگ می‌شوند. سرگذشت نسیمه نماینده هزاران کودکی است که به جای مکتب و بازی، میان زباله‌ها دنبال نان می‌گردند. آینده‌ای که برای آنان ترسیم شده، جز ادامه فقر و محرومیت چیزی در پی ندارد، مگر این که  افراد مبارز راهی برای نجات این نسل فراموش‌ شده پیدا کنند.