«تو ارزان بودی!»؛ رویِ دیگرِ سکه‌ی ازدواج‌های پرهزینه در افغانستان

در ساختار سنتی افغانستان، هزینه‌های کمرشکن عروسی زنان را به کالا تبدیل کرده است؛ آنان یا تاوان بدهی‌های سنگین را با شکنجه می‌دهند، یا به جرم سادگیِ مراسم با زخم‌زبان «ارزان بودن» تحقیر می‌شوند.

بهاران لهیب

أفغانستان- عروس‌ها در افغانستان شب شبیه‌تر به عروسک می‌شوند تا انسان؛ ساعت‌ها میانِ رخت‌کن و تالارهای مجلل در رفت‌وآمدند، چهار یا پنج دست لباس عوض می‌کنند، زیر وزنِ سنگین طلاها می‌ایستند و دوربین‌ها از لبخندِ خسته‌شان عکس می‌گیرند. اما درست زمانی که چراغ‌های تالار خاموش می‌شود و مهمان‌ها خانه می‌روند، صورت‌حسابِ آن همه‌ شکوهِ کاذب روی میز می‌ماند؛ صورت‌حساب میلیونیِ شیربها، اسکناس‌های تاخورده‌ی مهریه و قرض‌های کمرشکنی که قرار است سال‌ها مثل سایه‌ای شوم روی زندگی دختر بماند.

در فرهنگِ حاکم، زن پیش از آنکه همسفرِ زندگی شود، برچسب قیمت می‌خورد. خانواده‌ها با این توهم که «شیربهای سنگین» به دخترشان در خانه همسر «ارزش و احترام» می‌بخشد، فهرست‌های طویلی از خریدهای گران‌قیمت روی دست داماد می‌گذارند. اما قصه در واقعیت، سیلیِ سختی به این توهم می‌زند.  

جشن که تمام می‌شود، همسر و خانواده‌اش مانده‌اند و کوهی از بدهی. اینجاست که معامله‌ صورتِ واقعی و خشنِ خود را نشان می‌دهد. نخستین قربانیِ تسویه‌حساب، همان طلاهایی است که شبِ عروسی بر گردن عروس آویخته بودند. اگر زن مقاومت کند و نخواهد یادگاری‌هایش زیر چکشِ خریداران برود، زبانِ تازیانه و لت‌وکوب باز می‌شود. او را نه یک همسر، که کالا یا اسکناسی می‌بینند که برای آوردنش هزینه کرده‌اند و حالا باید تاوانش را پس دهد. از آن پس، هر لقمه نان و هر نفس کشیدن در آن خانه، با این منتِ مسموم همراه است: «برای آوردنت خرج کرده‌ایم، پس حق اعتراضی نداری!»

اما تلخیِ قصه زمانی عمیق‌تر می‌شود که بفهمی در این ساختارِ زن‌ستیز، راهِ فراری وجود ندارد. اگر پرهزینه باشی، بابت بدهی‌ها شکنجه می‌شوی؛ و اگر ساده و بی‌ادعا قدم به خانه همسر بگذاری، به طعنه‌ای دیگر مجازات می‌شوی.


 


        

 

در بغلان، سهیلا ناصر ۱۸ ساله بود که با پسرعموی ۲۰ ساله‌اش ازدواج کرد. او امروز پس از سال‌ها زندگی می‌گوید: «از همان روزی که پا در خانه همسرم گذاشتم، بهای سنگینِ آن مراسم و شیربها را با زخم‌زبان‌های روزمره و ضرب‌وجرح فیزیکی می‌پردازم. من با پول خریده شدم، پس با من مثل یک شیء رفتار می‌کنند.»

چندین کیلومتر آن‌طرف‌تر، در یکی از ولسوالی‌های کابل، نیره داستان دیگری دارد؛ داستانی که ثابت می‌کند مسئله اصلاً پول نیست، بلکه «دیدگاه کالامحور» است. خانواده نیره برای رعایت حال دامادِ فقیر، همه‌چیز را بسیار ساده گرفتند. اما نیره صواب ده سال است که در آتشِ همان لطفِ خانواده‌اش می‌سوزد: «۱۰ سال است که از همسرم و خانواده‌اش می‌شنوم: تو ارزان بودی! بی‌ارزش بودی که راحت به ما داده شدی. ما می‌توانیم هر زمان بخواهیم چند عروس مثل تو بیاوریم!»

قصه سهیلا و نیره، قصه میلیون‌ها زن در افغانستان است؛ نسلی که در میان دو لبه‌ی یک قیچی خرد می‌شوند: یا «عروسِ گرانِ بدهکار» یا «عروسِ ارزانِ بی‌مقدار.»

روایتِ پرهزینه شدنِ عروسی‌ها و زنجیرِ محکمِ شیربها، ساختاری است که با نفوذ و تسلطِ تفکر بنیادگرایی و سنت‌های خشنِ عشیره‌ای پررنگ‌تر شد تا زن را کاملاً از هویت انسانی‌اش تهی کند. در جامعه‌ای که قانون و عرف دست در دست هم زن را به کالا تبدیل کرده‌اند، خانه به‌جای زندگی، به مسلخِ غرور و جسم او بدل می‌شود. تا روزی که این نگاهِ خریدارانه و ساختارهای زن‌ستیز فرو نریزند، زن در افغانستان، چه گران خریده شود و چه ارزان، تاوانِ جنایتی را می‌دهد که خود در آن هیچ نقشی نداشته است.