کودکی زیر آوار جنگ؛ پسر ۹ ساله‌ای که برای نان‌آوری به جای مدرسه، سنگ جمع می‌کند

جنگ در غزه، حسن سعد، کودک ۹ ساله فلسطینی را از کلاس درس به میان آوار خانه‌های ویران کشانده است؛ او هر روز برای تأمین معاش خانواده و فرزندان یتیم برادرش، سنگ‌های ساختمان‌های تخریب‌شده را جمع‌آوری و برای فروش آماده می‌کند.

نغم كراجه

غزه- از نخستین ساعات بامداد، حسن سعد بر تلی از سنگ‌های خانه‌های ویران‌شده خم می‌شود. سنگ‌ها را یکی‌یکی برمی‌دارد، گردوغبارشان را پاک می‌کند، با دقت مرتب می‌چیند و سپس با بهایی ناچیز می‌فروشد. این کودک که هنوز ۹ سال بیشتر ندارد، دیگر با صدای زنگ مدرسه یا آماده شدن برای کلاس‌های درس از خواب بیدار نمی‌شود؛ بلکه روزش را زیر آفتاب سوزان و با کاری طاقت‌فرسا آغاز می‌کند تا بتواند لقمه‌ای نان برای خانواده‌ای فراهم کند که جنگ و فقر آن را از پا انداخته است.

 

بار سنگین یک خانواده بر دوش یک کودک

در میان چادرهای آوارگان در نوار غزه، کودکی حسن به سفری روزانه از کار سخت تبدیل شده است. جنگ، او را با وجود موفقیت در درس، ناچار به ترک مدرسه کرده و اکنون مسئول تأمین معاش خانواده‌ای ۱۰ نفره است؛ خانواده‌ای که فرزندان یتیم برادرش، که پدرشان را در جنگ از دست داده‌اند، نیز در آن زندگی می‌کنند.

در حالی که همسالانش سرگرم بازی یا تلاش برای ادامه تحصیل در شرایط دشوار هستند، حسن روزهایش را صرف جمع‌آوری سنگ‌های خانه‌ها و ساختمان‌هایی می‌کند که در حملات اسرائیل ویران شده‌اند. او پس از پاک کردن و تفکیک این سنگ‌ها، آن‌ها را برای استفاده دوباره در ساخت‌وساز آماده می‌کند.

این کار تنها به توان جسمی نیاز ندارد، بلکه آثار دردناکی بر بدن کوچک او گذاشته است. ابزارهای سنگین تمیز کردن، بارها انگشتانش را زخمی کرده‌اند و حمل سنگ‌ها در ساعت‌های طولانی، درد مداومی در کمر و شانه‌هایش ایجاد کرده است. با این حال، تنگدستی او را وادار می‌کند که در برابر دستمزدی ناچیز، بدون توقف به کار ادامه دهد.

حسن سعد در حالی که گردوغبار را از چهره خسته‌اش پاک می‌کند، می‌گوید: «هرگز تصور نمی‌کردم روزی مدرسه‌ام را این‌گونه ترک کنم. درس خواندن را دوست داشتم و وقتی با کتاب‌ها و تکالیفم به خانه برمی‌گشتم خوشحال بودم. اما امروز به جای کتاب، سنگ حمل می‌کنم. خیلی خسته می‌شوم و گاهی کمر و دست‌هایم به شدت درد می‌گیرد، اما نمی‌توانم کار را رها کنم، چون خواهر و برادرهایم و فرزندان برادرم به غذا نیاز دارند و ما هیچ منبع درآمد دیگری نداریم.»

او با صدایی آمیخته به حسرت ادامه می‌دهد: «هر بار کودکی را می‌بینم که کیف مدرسه‌اش را به دوش گرفته، مدرسه، دوستان و معلمم را به یاد می‌آورم. هنوز هم آرزو دارم به کلاس درس برگردم و دوباره درس بخوانم. من این کار را انتخاب نکرده‌ام؛ جنگ آن را به ما تحمیل کرد. امیدوارم روزی برسد که سنگ‌ها را کنار بگذارم و دوباره قلم به دست بگیرم.»

 

سختی کار

مادر ۴۰ ساله‌اش، سناء سعد، از نخستین ساعات روز کنار او می‌ایستد. او فرزندش را در حالی می‌بیند که باری فراتر از توانش را بر دوش می‌کشد و هر زمان نشانه‌های خستگی را در چهره حسن می‌بیند، برای کمک به او می‌شتابد. سنگ‌ها را همراه او جابه‌جا می‌کند و می‌چیند تا اندکی از سنگینی این بار بکاهد.

سناء سعد، در حالی که نگاهش را از حسن برنمی‌دارد، می‌گوید: «هر روز که می‌بینم پسرم به جای رفتن به مدرسه سر کار می‌رود، انگار قلبم دوباره از سینه بیرون کشیده می‌شود. هیچ مادری آرزو ندارد فرزندش به جای دفتر و کتاب، سنگ حمل کند. اما در شرایطی قرار گرفتیم که توان تغییر آن را نداشتیم. همسرم پیر شده و دیگر توان کار کردن ندارد و هیچ کمک امدادی هم به ما نمی‌رسد، چون منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم تقریباً فراموش شده است. برای همین، حسن مجبور شد مسئولیت خانواده را بر عهده بگیرد.»

او می‌افزاید: «وقتی می‌بینم زیر آفتاب عرق از پیشانی‌اش سرازیر شده، همه چیز را رها می‌کنم و برای کمک به او می‌روم. سنگ‌ها را با او حمل و مرتب می‌کنم، نه به این دلیل که این کار برایم آسان است، بلکه چون نمی‌توانم فقط تماشاگر درد کشیدن فرزندم باشم. او بارها با دست‌های زخمی و کمردرد شدید به چادر برمی‌گردد، اما فردای آن روز دوباره از خواب بیدار می‌شود و همان کار را تکرار می‌کند؛ چون گرسنگی منتظر نمی‌ماند و کودکان به غذا نیاز دارند.»

او با اندوه ادامه می‌دهد: «پسر بزرگم در جنگ کشته شد و فرزندانی یتیم از خود به جا گذاشت. حالا حسن احساس می‌کند در برابر آن‌ها مسئول است، گویی مردی بالغ است. دردناک است که او به جای صحبت درباره مدرسه یا بازی، از هزینه‌های خانه حرف می‌زند. جنگ کودکی او را ربود و رؤیاهای هزاران کودک را نابود کرد؛ کودکانی که پیش از آنکه معنای کودکی را بفهمند، مجبور شدند بار یک خانواده را بر دوش بکشند.»

سناء می‌گوید: «چیز غیرممکنی نمی‌خواهم؛ فقط آرزو دارم فرزندانم زندگی عادی داشته باشند، غذا، آموزش و امنیت داشته باشند. همه مادران غزه همین دغدغه را دارند. ما بیش از آنکه نگران خودمان باشیم، نگران فرزندانمان هستیم؛ کودکانی که زیر صدای بمباران، ناچار بزرگ شدند و حالا حتی پس از آتش‌بس شکننده نیز با فقر، گرسنگی و نبود ابتدایی‌ترین امکانات زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند.»

مسئولیت حسن تنها به تهیه غذا محدود نمی‌شود؛ او خود را موظف می‌داند از فرزندان یتیم برادرش نیز مراقبت کند و نیازهای روزانه آن‌ها را تأمین کند. میان هر سنگی که برمی‌دارد، اندوه فقدان و تلاش برای ادامه زندگی در هم می‌آمیزد؛ تصویری که نشان می‌دهد جنگ چگونه زندگی کودکان غزه را دگرگون کرده و سال‌های کودکی را به سال‌های کار سخت و مسئولیت‌های سنگین خانوادگی تبدیل کرده است.

 

آتش‌بس، پایان رنج کودکان نبود

با وجود اجرایی شدن آتش‌بس از ۱۰ اکتبر ۲۰۲۵، وضعیت انسانی در نوار غزه بهبود واقعی نیافته است. حملات پراکنده و تشدید تنش‌ها همچنان ادامه دارد و صدها هزار آواره در شرایطی بسیار دشوار زندگی می‌کنند. فروپاشی اقتصاد و نبود فرصت‌های شغلی نیز باعث شده است کودکان بیشتری برای تأمین معاش خانواده‌هایشان وارد بازار کار شوند؛ وضعیتی که نقض آشکار حق آنان برای آموزش، حمایت و رشد سالم به شمار می‌رود.

هنگام غروب، حسن آخرین سنگ‌های پاک‌شده را جمع می‌کند و با دستانی ترک‌خورده و بدنی خسته به چادرش بازمی‌گردد. رؤیای مدرسه و کودکی او همچنان به آینده‌ای نامعلوم موکول شده است. او در ۹ سالگی، دیگر روزهایش را با تعداد درس‌هایی که می‌آموزد یا بازی‌هایی که انجام می‌دهد نمی‌سنجد، بلکه آن‌ها را با تعداد سنگ‌هایی که فروخته و پولی که برای سیر کردن خانواده و فرزندان یتیم برادرش به دست آورده است، اندازه می‌گیرد.

در میان آوار خانه‌هایی که با خاک یکسان شده‌اند، روایت حسن، روایت نسلی است که کودکی‌اش به اجبار از او گرفته شده و پیش از آنکه فرصت ساختن آینده خود را پیدا کند، ناچار شده است آوارهای سرزمینش را سنگ‌به‌سنگ دوباره کنار هم بچیند.